تبليغاتX
دختر آبان
Daisypath Anniversary Years Ticker
خاطرات زندگی

 

سلام دوستای گلم خوبین ؟ باز نیکو یکم تنبل شد و دیر اومد آپ کنه . راستشو بخواین خیلی هفته پیش کار داشتم و سرم شلوغ بود . الانم سرکار هستم و ساعت ۸:۳۰ صبحه و دیدم الان که هنوز کار شروع نشده بهترین فرصته که بیام بنویسم .

راستی امروز ۱۱ آبان تولدمه و من وارد ۲۸ سالگی شدم .  خیلی پررو هستم که خودم به خودم تبریک میگم  یادش بخیر اون موقع که کوچیک بودیم همش وقتی سنمون رو ازمون می پرسیدن یکی دوسال بیشتر میگفتیم . حالا که هی داریم بزرگتر میشیم چندسال هم کمتر میگیم . من که به خدا دلم نمیخواد از ۲۶ سالگی بیشتر بشم . چه میشه کرد واقعیت همینه دیگه . دیشب آقای شوهر تا دیر وقت جلسه داشت و دیر اومد خونه . با یک دسته گل گنده به مناسبت تولدم ولی خوب امروز معلوم میشه که آقای از کادویی چیزی خبری هست یا نه . از صبح هم تا الان فقط همینطور زنگ و اس ام اس که بهم تبریک میگن . جالبه که حتی ایرانسل هم بهم تبریک گفت .

چهارشنبه هفته قبل مرخصی گرفتم. مادربزرگ مادریم از مشهد اومده و خونه خاله ام مستقر شده و من و مامانم نهار رفتیم اونجا . خیلی خیلی خوش گذشت و چقدر خندیدیم جای همتون خالی . عصر هم آقای شوهر اومد دنبالم . طفلکی ۲ ساعت تو ترافیک مونده بود تا برسه . خیلی دلم براش سوخت .

جمعه هم با دوست آقای شوهر رفتیم امامه که تو راهه اوشان فشمه . خیلی خیلی خوش گذشت مخصوصا اینکه فصله پائیزه و مناظر خیلی زیبایی ازپائیز هزار رنگ دیدیم . جای همتون خالی . الانم که دارم آپ میکنم گردن در شدیدی دارم . یهو صبح که از خونه اومدم بیرون گردن و پشتم شدیدا گرفته . شانسه ماست دیگه روز تولدم به جای اینکه چهره ام شاد باشه دارم درد میکشم . دیگه با اجازتون فعلا برم تا بعد . مواظب خودتون باشید دوستای گلم .

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت 10:39  توسط نیکو | 

سلام به دوستای گلم . خوبین ؟ خوشین ؟ ایشالا همیشه زندگیتون بر وفق مرادتون باشه .

نتیجه نظرسنجی پست قبل اینکه همچنان مصرانه سر حرف خودم هستم و نی نی نمیخوام . به قول ملودی جون که میگه نه به اینکه بچه نمیخوای نه به اینکه دوقلو میخوای تو همون یه قلوشو بیار کلاهمون رو میندازیم هوا . راست میگه به خدا  فعلا هم تا اون موقع که خودم تصمیم کبری بگیرم برای نی نی دار شدن سرمو با بچه های گل ش ی ر خ و ارگ ا ه  آم ن ه گرم میکنم . یه چند وقتیه که از طرف ش ی ر خ و ارگ ا ه  آم ن ه منو میفرستن بیمارستان بالای سر بچه هایی که از طرف ش ی ر خ و ا ر گ ا ه اونجا بستری هستن . آدم دلش واقعا کباب میشه وقتی می بینه این طفل معصوما تو بیمارستان بستری هستن و مادر هم بالای سرشون نیست . هرچند که واقعا تمام داوطلبها و کارمندای ش ی ر خ و ا ر گ ا ه نهایت سعی و تلاششون رو برای بچه ها میکنن . از محبت کم نمیزارن و خوب بهشون رسیدگی میکنن ولی خوب محبت مادر یه چیز دیگست . هفته پیش بیمارستان بالای سر یه بچه بودم که از تو سطل آشغال پیداش کردن طفل معصومو . آخر مادر خیرندیده اش چطور دلش اومده اینکارو بکنه . حداقل مثل آدم میرفت بچه رو میذاشت سر راه !

اون روز تو بیمارستان یه دختر و پسر جوون بودن که بچه ۵ ماهشون رو آورده بودن بیمارستان و از اونجایی که ظاهرا بچه بدحال بوده اونام حال خوشی نداشتن طلفکیا . اونقدر ر م ا ن ت ی ک بودن و همش ب غ ل  هم گریه میکردن . ایشالا خدا برای کسی نیاره . هی زنه مرده رو دلداری میداد مرده گریه میکرد هی زنه گریه میکرد پسره دلداریش میداد . خلاصه ص ح ن ه ع ا ش ق ا ن ه ا ی بود . دختره گریه میکرد میگفت بعد از ۵ سال دوا درمون و نذر و نیاز خدا این بچه رو بهمون داده . امروز براش تاپ خریده بودم تنش کردم ازش فیلم گرفتم . یهو عصر بی دلیل تشنج کرده و حالش بد شده . خلاصه دختر و پسره رفتن تو حیاط که یکم هوا بهشون بخوره حالشون بهتر بشه . متاسفانه همین موقع بچشون به علت ایست قلبی فوت میکنه . نمیدونید چه جوی حکمفرما شد که این طفلکیا الان میان بالا چطوری بهشون بگن . خلاصه دیگه نمیگم که وقتی فهمیدن مادره بیچاره فقط جیغ زد و کف بیمارستان ولو شد . طفلک پسره نمیدونست برای بچه از دست داده اش گریه کنه یا زنشو از کف بیمارستان جمع کنه .گریه خلاصه الهی که خدا برای هیچ کس نیاره . دیگه فامیلاشون اومدن و اون بیچاره هارو بردن . همه بیمارستان گریه میکردیم زار زار . ایشالا خدا بهشون صبر بده و به همه سلامتی .

حالا نمیدونم واقعا چی بگم . قربون قدرت خدا برم . به یکی که بچه نمیخواد بچه میده ، اونم میبره میزاره سر راه . به یکی که بچه میخواد ، بچه نمیده وقتی هم میده آخرش اینجوری ازش میگیره .  فقط به این نتیجه رسیدم که هیچ چیز رو به زور نباید از خدا گرفت . اگر یه چیزیو به آدم نمیده حتما یه صلاحی هست دیگه . خلاصه ببخشید خیلی پست غمگینی بود . خدا هیچکسو مریض نکنه و همه مریضارو شفا بده ایشالا .

ایشالا همتون همیشه سالم و شاد باشید و فقط تو زندگیتون شاهد خوبی و خوشبختی باشین .

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 مهر1388ساعت 8:49  توسط نیکو | 

سلام دوستای گلم خوبین ؟ دماغتون چاقه ؟ از حال من بپرسید خداروشکر خوبم .

راستی ماه مهرتون مبارک . میگم مبارک چون بالاخر هرکس با این ماه به نوعی درگیره . دانشجوها،معلمها، مامانهای عزیز که بچه مدرسه ای یا مهدکودکی دارن ، خلاصه همه با شروع ماه مهر درگیر میشن امیدوارم همیشه همه موفق باشن . victory.gif

خودمم این ترم ۱۹ واحد برداشتم . خداکنه باز تنبلی نکنم تو حذف اضطراری نصفشو حذف کنم . دیروز همکارم ندا بهم میگه تو چرا دیگه وبلاگتو آپ نمیکنی ؟ بهش گفتم به خدا هیچی برای نوشتن ندارم . هرچی فکر میکنم هیچی به ذهنم نمیاد . البته خداکنه همیشه همه مطالب شاد و ماجراهای شیرین برای نوشتن داشته باشن و همه از اتفاقات خوب تو وبلاگمون بگیم .dance3.gif

 اما من واقعا دچار روزمرگی شدم . صبح ساعت ۶ صبح بیدار میشیم . ساعت ۷ میریم بیرون ۸ میرسیم سرکار و تا ۴ بعدازظهر اونجام . ساعت ۵ میرسیم خونه . خونه که میرسیم راه من و شوهرم از هم جدا میشه . اون به سمت راست و سمت اتاق خواب و اتاق کامپیوتر میره . و من هم که شیفت دوم کارم شروع میشه و به سمت چپ و یک راست تو آشپزخونه و سراغ شام شب و نهار فردا که بدم آقای شوهر ببره .girl_cray2.gif بعدشم شام و لالا و دوباره فرداش از اول . برای همین میگم مطلب ندارم بنویسم . نمیدونم بقیه از کجا میارن ماشالا همش آپ میکنن . با خودم میگم باز اگه بچه داشتم یه چیزی . همیشه یه مطلبی برای نوشتن بود . ولی راستش شماها که میدونین من اصلا بچه نمیخوام . بچه هارو خیلی دوست دارم ولی دوست ندارم خودم بچه داشته باشم . هرچی هم بیشتر میگذره بیشتر احساس میکنم دیگه اصلا اصلا بچه نمیخوام . آقای شوهر هم همینطور . میگه اینجوری راحت تریم . ولی دیگه صدای مامانم و بابام در اومده که ما نوه میخوایم .connie_feedbaby.gif چقدر تو بی عرضه ای بعد از ۶ سال و نیم هنوز بچه دار نشدی ! بیا ببرمت دکتر ! راست بگو کدومتون بچه دار نمیشین ! میگم مامان جان من خودم نمیخوام بچه دار بشم میگه نه دروغ میگی . تو بچه دار نمیشی اینجوری میگی .

                                                           

تورو خدا نیگا کنین ! مادر شوهر خودم یکبار تاحالا در این مورد باهام حرف نزده . حالا مامان خودم ! به جای اینکه فامیل شوهر واسم حرف در بیارن فامیل خودم دارن برام حرف در میارن . مامان خودم داره برام حرف در میاره که تو بچه دار نمیشی راست بگو من مامانتم . منم گفتم مامان جان فکر کن نمیشم . اگه نمیشدم تو هی مدام این حرفو بهم میزدی ؟ گفت نه اون وقت میبردمت دکتر ! یه دکتر خوب میشناسم بیا ببرمت . و از این حرفا ولی باباجان من به خدا بچه نمیخوام . البته بهش حق میدم اون طفلکی هم نوه میخواد . من دختر بزرگشم یکی یدونه ( خل دیوونه) هم که هستم  ، شوهرم هم پسر بزرگ خونشونه در ضمن تو خانواده جفتمون هنوز کسی بچه نداره یعنی پدرمادرهامون هنوز نوه دار نشدن طفلکیا . ما چقدر بدجنسیما . حالا مادر شوهرم میتونه از جانب خواهر آقای شوهر که تازه عقد کرده امیدوار باشه . بالاخره اونا یکی دوسال دیگه بچه دار میشن اما بیچاره مامان خودم از جانب من یکی که نباید امیدوار باشه ، داداشم هم که هنوز ۱۹سالشه و دانشجو و خیلی مونده مامانمو نوه دار کنه . بیچاره مامانم همش میره بچه همسایه رو که یک پسربچه بامزه است میگیره باهاش بازی میکنهconnie_rockingbaby.gif به من میگه خاک به سرت بی عرضه ! به جای این باید نوه خودمو بغل کنم . از یه طرف دلم نمیخواد بچه دار بشم از یه طرف دلم براش میسوزه .ولی بچه ها یه چیزی بگم بهم نخندینا . من اگرم بچه بخوام دوقلو میخوام . یه دختر یه پسر connie_43.gif خیلی خلم مگه نه . دیدین گفتم یکی یدونه خل دیوونه نگین نه . اینجوریه دیگه. میگه تو بچه بیار من برات نگه میدارم . منم گفتم راست میگی خودت بیار من حاضرم برات نگه دارم .

خلاصه سرتونو درد نیارم ایشالا خدا بچه هاتونو براتو سالم نگه داره و به اونایی هم که ندارن و میخوان بچه های سالمی بده . مواظب خودتون باشین . فعلا تا بعد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 11:14  توسط نیکو | 

سلام دوستای گلم خوبین خوشین سلامتین . نماز روزه ها قبول باشه ایشالا .

ماه رمضون هم ماشالا نمیدونم چرا آدم همش وقت کم میاره و به هیچ چیز نمیرسه البته به نظرم خیلی خوب بود و تنوع تو زندگی لازمه . آخه برنامه زندگی ما حسابی به هم ریخته . صبحها همیشه ساعت ۶ بیدار میشدیم الان ساعت ۸ بیدار میشیم . و از اونجایی که من به خاطر مشکل معده ام و فشار خون پایینم و آقای شوهر هم به خاطر سنگ کلیه اش نمیتونیم روزه بگیریم بعد از خوردن صبحانه راهی محل کار میشیم . تا میام به خودم تکون بدم ظهر شده و باید بریم خونه . بعد از خوردن نهار  حدودا ساعت ۴ میخوابیم تا ۸ شب . و بیدار میشیم که سریال پنجمین خورشیدو ببینیم . بعدشم بیشتر اوقات از اونجایی که خیابونا خلوته میریم خیابون گردی تا ۱ نصفه شب .

 بعد میایم و حدودا ساعت ۲ میخوابیم و دوباره از اول . حالامیگم بعد از ماه رمضون از هیچ کدوم این برنامه ها خبری نیست . باید ۶ صبح بیدار شیم ۷ بریم تا ۴ سرکار باشیم و تا بیایم خونه ۶ شده . بدو بدو غذا درست کن و سر شب بخواب که باید صبح زود بری سرکار . خلاصه قربون خدا برم راست میگن ماه رمضون ماه میهمانی خداست . ما هم اینجوری به میهمانی خدا دعوت شدیم .

کل هفته پیش هم که همش مهمون داشتیم . جمعه دوست آقای شوهر و خانواده اش رو افطار دعوت کرده بودم و از اونجایی که ماشالا تمام میوه های بازارو خریده بودم در یک اقدام ناگهانی تصمیم گرفتیم خانواده آقای شوهر و خواهرشوهر و داماد جدید خانواده را دعوت کنیم بیان خونمون . حالا از اونجایی که آقا داماد دفعه اول بود میومد خونه ما و از طرفی شوهر منم برادر بزرگ عروس خانوم بود تمامی سعیم را کردم که به همه خوش بگذره و خوب برگزار بشه که خدارو شکر همه راضی بودن . باز در انتهای شب به علت زیادی غذاهای باقیمانده و میوه و شیرینیها باز در اقدام دیگر تصمیم گرفتم فرداش یکی دیگه از دوستای آقای شوهرو دعوت کنیم و از اونجایی که پدر دوست ایشان از دوستان پدرشوهرم هستند قرار شد پدرشوهر و مادرشوهرم هم دوباره برای فرداشب بیان . فقط سختی کار اینجا بود که من تمام این روزها رو میرفتم سرکار و از بعد از ظهر فقط وقت داشتم کارامو بکنم و این یکی مهمونی هم از اونجایی که همشون روزه بودن و عادت داشتن که افطار جدا بخورن و شام جدا مجبور شدم من بیچاره دوبار سفره بندازه و دوسری ظرف بشور م که دیگه داشتم دیوانه میشدم .

 ۵ شنبه هم دخترعموی خودم که از مشهد اومده به اتفاق خواهرش و داداش خودم رو دعوت کردم . دیگه حسابی خسته شده بودم . حالا جالب اینجاست که آقای شوهر شبش میگه خوب فردا کیو دعوت کنیم بیاد . هفته بعد رو هم برنامه ریزی کنیم که مهمون دعوت کنیم . منو میگی داشتم دیوانه میشدم .

البته خودم از مهمونی خوشم میاد ولی دیگه پشت سرهم و اونم رودرواسی دار خیلی سخته . دقیقا آخرین مهمونی که تموم شد نفس راحتی کشیدم که نگو و چنان احساس راحتی کردم . دقیقا احساس شخصی رو داشتم که آخرین امتحانشو داده . دیگه چه میشه کرد ماه مهمونی خداست دیگه .

ایشالا همیشه سفره هاتون پربرکت و خودتون شاد باشید . التماس دعا

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 10:9  توسط نیکو | 

سلام به دوستای گلم . خوبین خوشین دماغتون چاقه ؟

فرارسیدن ماه پر برکت رمضان رو تبریک میگم بهتون . ایشالا نماز و روزه هاتون قبول باشه مارو هم از دعای خیر محروم نکنید به قول معروف التماس دعا . من که به خاطر وضع خراب معده ام سعادت روزه گرفتن ندارم . پارسال به حرف دکتر گوش نکردم و تمام روزه هارو گرفتم چنان بلایی سرمعده ام اومد که همچنان ادامه دارد . خوش به سعادت اونایی که خدا بهشون توانایی داده .

مراسم نامزدی خواهر آقای شوهر هم به سلامتی و خوشی تموم شد و واقعا به هممون خوش گذشت . خیلی هم جای همتون خالی بود . دیگه نه اینکه آقای شوهرم هم همین یه دونه خواهرو داره خلاصه همه سنگ تموم گذاشته بودن . ایشالا که خوشبخت بشن . منم که همونجور که گفتم حسابی احساس عروس بزرگ بودن بهم دست داده بود و از اونجایی که عروس خانوم خواهر هم نداشت سعی کردم همه جوره در صحنه حضور داشته باشم .

فقط گوش کنین براتون تعریف کنم از قبل از مراسم که چی به سرم اومد از بس حرص خوردم . صبحش قرار بود با مامان آقای شوهر بریم آرایشگاه که آشنامونه که یهو آرایشگره زنگ زد که امروز برام کار پیش اومده ببخشید تازه مثلا از قبل وقت گرفته بودیم . حالا حساب کنین که من اصلا آمادگی نداشتم . در ثانی آرایشگاه دیگه هم نمیشناختم و در کل اصلام مغزم هنگ کرده بود . حالا صبح بلند شدیم رفتیم گل سفارش دادیم قرار بود عصر بگیریم . دیگه همه چیز قاطی پاتی شده بود . یهو به فکرم زد برم از اون موهای مصنوعی که خودش سشوار کشیده است بخرم . رفتم یه پاساژ نزدیک خونمون از شانس من رنگ موهای منم داشت . و خدارو شکر پولی که میخواستم به آرایشگر بدم یه کم روش گذاشتم در عوض یه چیزی خریدم که موندگار باشه .عصر بعد از حموم اومدم حاضر شدم و اون موهارو وصل کردم و خواستم جلوی موهامو سشوار و اتو بکشم که یه دفعه برق رفت . واااااااااااای چنان جیغی زدم بنفش . خیلی دیر شده بود هنوز گلا رو هم نرفته بودیم بگیریم . نمیدونم چرا اینجور وقتا همیشه همینجوره  همه چیز به هم میریزه .حساب کنین تو ۲ سالی که تو این خونه هستیم فقط دوبار برقمون رفته بود که یکبارش همین امروز بود . حتی پارسال که برق همه جا هرروز نوبتی قطع میشد ما اصلا قطع برق نداشتیم حالا من با این موهای وز وزی چطوری برم بیرون ؟در هرحال تمام وسایلم رو جمع کردم که بریم خونه مادر شوهرم . با همون قیافه و موهای وزوزی هم رفتیم گل گرفتیم که به زور تو ماشین جا شد خداروشکر . دیگه بدو بدو رفتیم خونه مادر شوهرم اونجا موهامو درست کردم که انصافا خیلی خوب شد و حتی خواهر آقای شوهر هم نفهمید به جز جلوی موهام بقیه اش مصنوعیه . خلاصه تا ساعت ۲ شب طول کشید و کلی خوش گذشت . جاتون خالی . کلی حرکات موزون از خودمون در کردیم.

 جمعه ای که گذشت خونه دوست آقای شوهر افطاری دعوت بودیم و جاتون خیلی خالی از بس طفلک خانومش سنگ تموم گذاشته بود و نه اینکه ترک هم هستن واقعا غذاهای خوشمزه ای میپزه .  حالا این هفته جمعه من دعوتشون کردم بیان . ۵ شنبه هم کلی کار دارم . فعلا تا پست بعدی همتون به خدا می سپارم مواظب خودتون باشین .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 10:24  توسط نیکو |