تبليغاتX
دختر آبان
Daisypath Anniversary Years Ticker
خاطرات زندگی

۱- اول از همه سلام به دوستای خوبم مخصوصاْ بهارخانوم و نوشین جان که با نظراتشون خیلی خوشحالم کردن . امروز که از صبح اونقدر کار بود که تاظهر نفهمیدم چطوری گذشت .

۲- وقتی هم اومدم خونه ساعت ۳۰/۵ خوابیدم تا ساعت ۱۵/۹ شب!چه کم   وقتی هم از خواب بیدارشدم اونقدر بد اخلاق بودم که نگو . آخه من وقتی بعداز ظهرها میخوابم وقتی بیدار میشم مثل سگ می مونم Doggyتازه سریال ترنگ رو هم که خیلی دوست دارم ندیدم تازه شام هم نپختم .

۳- الان بهتر شدم چون بعد از ۲ ماه که قرار بود دانشگاه پیام نور ثبت نام اینترنتی داشته باشه تونستم ثبت نام کنم خدارو شکر . بدجوری اعصاب منو به هم ریخته بود.

۴- آقای شوهر فردا برای یک ماموریت کاری به یک سفر یک روزه میره و من تنهای تنهام میخوام راحت راحت بشینم و فقط استراحت کنم و کتاب بخونم .    

۵- حالا میرسیم به اصل قضیه یعنی بچه .  

در مطالب قبلی گفته بودم که ما نزدیک ۶ ساله ازدواج کردیم و هنوز تصمیم نداریم بچه دار بشیم . آخه من وقتی دوستام یا همکارام یا فامیل رو می بینم که چقدر توی زحمتن و چه فداکاریها برای بچه هاشون میکنن راستش کمی پشیمون می شم وقتی می بینم که بچه ها جواب فداکاریهای اونارو چطور میدن !!!! این همه خرجش کن این همه از تفریحاتت بزن و خلاصه این همه زحمت بکشی برای چی ؟؟؟؟ آخرش اگه پسره میشه مال دختر مردم اگرم دختره که میشه مال پسر مردم شاید سال تا سال بهت سر نزنه و اگر نتونی خودتو جمع کنی جات خونه سالمندانه !!!! البته امیدوارم تمام دوستانی که بچه دارند بچه های صالحی داشته باشند انشااله و خدا بچه هاشونو براشون نگه داره . من بچه ندارم و نمی تونم درک کنم آیا بچه ارزش این همه فداکاریو داره ؟؟؟؟ از دوستان میخوام نظر بدن و با نظراتشون کمکم کنن .( اینو هم بگم که من عاشق بچه هام ولی وقتی فکر می کنم بچه دار بشم یا نه احساسم میگه آره ، عقلم میگه نه ) . قضاوت رو به عهده شما  میذارم . مواظب خودتون باشین و آخر هفته خوبی داشته باشین دوستان . و اما مطلب روانشناسانه امشب :

من اعتماد به نفس کامل دارم

و توانایی های خودرا کاملاً باور دارم

به خود اعتماد دارم و موفق میشوم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 23:5  توسط نیکو | 

مطالب امشبو نوشته بودم اما دوباره برگشتم با چندتا عکس

نردبانی به سوی خدا !!!

 Image and video hosting by TinyPic

قربون قدرتت برم خداجون

Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 22:20  توسط نیکو | 

سلام دوستان خوبم . خوش اومدید . قضیه این رباط ظرفشوییرو میخواستم دیشب بنویسم که اون اتفاق بد باعث شد مطلب دیشبم عوض بشه . در ضمن از تمامی عزیزانی که برام نظر گذاشتن ممنون . قضیه از این قراره که یکی از معضلاتی که من همیشه از آن رنج می برم شستن ظرف و نداشتن ماشین ظرفشوییه . هربار هم که خواستیم بخریم یکی پشیمونمون کرد . خلاصه دیشب کلی کار داشتم . شام باید میپختم و امروز هم امتحان داشتم با تمام این مشکلات تصمیم گرفتم که ظرفها را بشورم !!!! ماشااله به من آفرین هزار آفرین چه دختر خوبی شدم .البته قبلش رفتم به آقای شوهر گفتم من ماشین ظرفشویی میخوام هرکس هرچی میخواد بگه، بگه.  که اونم یکدفعه گفت رباط ظرفشور بهتر نیست ؟؟؟ منم گفتم یعنی چی ؟ گفت به جای اینکه الکی پولمونو بدیم به این اسباب بازیها خودم ظرفهارو میشورم  منم که راضی نبودم اون ظرفهارو بشوره کلی گفتم نه خودم میشورم( آره جون خودم اگه میخواستم بشورم میشستم دیگه )  تو زحمت نکش و خسته می شی و ظرف شستن کار زنه به خدا ناراحت میشم اگه دست به ظرفهابزنی و....و نمیذارمو ... خلاصه از این حرفها و تعارفها در حالیکه توی دلم ----->( خودمونیم ولی دیگه یک تعارف خشک و خالی که باید میزدم ، بعد ظرفهارا که کم هم نبود  میدادم به آقای مهندس بشوره . ) خلاصه رباط عزیز ما شروع کرد به شستن ظرفها منم از هرجایی که میشد هی ظرف براش جمع می کردم . ( به خدا من زن خانه داری هستم ولی ظرف شستنو حذف کنید تورو خدا ) خلاصه من به کمک آقای شوهر جان از ظرفهای دیشب خلاص شدم . حالا ببینیم رباط ما دفعه دیگه کی به سرش میزنه کمک کنه تا وقتی ماشین ظرفشوری نخریده خودش جورشو میکشه پس نتیجه میگیریم که با حداقل هزینه میتوان این رباط را خرید .فقط با پرداخت کمی ناز و ادا اطوار  

(آقای شوهرجان دستت درد نکنه که کمکم کردی)For You

 Image and video hosting by TinyPic  Image and video hosting by TinyPic  Image and video hosting by TinyPic

 

راستی توی یک سایتی چشمم خورد به عکس زیر نظرتون چیه ؟

Image and video hosting by TinyPic

   درپایان مثل بقیه شبها یک نکته روانشناسانه دیگر :

بزرگترین قدرت جهان هستی (خدا)

در کنار من است

و در هرلحظه به من عنایت دارد

و همواره مرا به سوی تحقق آرزوهایم هدایت می کند

پی نوشت ۱ : رباط ظرفشور من الان خوابیده و در حال تمدید قوا می باشد  

مواظب خودتون باشید و فعلا بای بای 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 19:2  توسط نیکو | 

سلام . امشب اصلا حوصله نوشتن ندارم . راستش خبری خوندم که حسابی شوکه شدم .  داشتم توی وبلاگا می چرخیدم که ناگهان خبر بسیار بدی را دیدم . متأسفانه یکی از دوستان ما که با کلی امید و آرزو زندگی میکرد . با کلی امید و آرزو و عشق ازدواج کرد و با محبت بی اندازه مادرانه تصمیم گرفت بچه دار بشه با اینکه میدونست نگهداری اون بچه برای خودش خطرناکه پس از به دنیا آوردن پسرش با کلی امید و آرزو چشم از دنیا فرو بست و به دیار فرشتگان شتافت . معذرت میخوام ناراحتتون کردم ولی خیلی خبر تکان دهنده بود . از همتون خواهش می کنم برای شادی روح سحر عزیز فاتحه ای قرائت کرده یا یک صلوات بفرستید و دعا کنید تا خدا به همسرش صبر بدهد . امیدوارم پویان کوچولو وقتی بزرگ شد بفهمه که چه مادر فداکاری داشته . آدرس سایت سحر عزیز : royayezendegi62.persianblog.ir . دلم میخواد اگه دوست داشتین تمام مطالب سایتشو بخونید و ببینید که با چه امیدی بچشو رو نگه داشت  معذرت میخوام که ناراحتتون کردم اما لطفا قدر لحظه لحظه زندگیتونو بدونید. و برای شادی روح سحر دعا و برای سلامتی پسر کوچولوش دعا کنید .در پایان آخرین مطلب وبلاگ سحرو که توسط دوستش بهناز نوشته شده براتون می نویسم :

به یاد آرزوهایی که می میرند
سکوتی میکنم سنگین تر از فریاد...
 
خداحافظ سحر تنها...

فقط اینو میگم به دوستایی که حرفای این وبلاگو دور از حقیقت میدونن که اگه زمزمه های دلتنگی سحر رو بازم بخونین می بینین که توی زندگی پر دغدغه اون هیچ اتفاق باور نکردنی نیفتاده و فقط شاید دردهاش اونقدر زیاد بوده که تو ذهن بعضیا نمی گنجه گر چه دیگه مهم نیست.دیگه سحری بین ما نیست که از چیزی ناراحت یا دل شکسته بشه.برای شما شاید فقط یه اسم بود یا یه نویسنده وبلاگ البته بازم نه برای دوستایی که باهاش در تماس بودن.ولی سحر عزیز چطور باور کنم اون چهره ی زیبا و مهربونت دیگه از حیاط آپارتمان گذر نمیکنه.چطور باور کنم چشمای قشنگتو برای همیشه بستی.یادت برای همیشه در قلب من و همه کسایی که دوستت داشتن باقی میمونه.این آخرین اس ام اس سحر بود که همراه التماس دعا بهم گفت.
 
هروقت دلت برایم تنگ شد به آسمان آبی و بی انتها بنگر

فردا آسمان از آن من است...

همدم روزهای دلتنگی ات بهناز.

نوشین جان مامان هستی ازت ممنون که نظر دادی . فعلا شب به خیر دوستان.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 0:21  توسط نیکو | 

سلام . آخه بوق سگ چه ربطی به مهمان ناخوانده داره ؟هیچی. در حقیقت در این پست راجع به ۲ موضوع مختلف می نویسم اولین قضیه همون مهمون ناخوانده است . قضیه از این قراره که من و دوتا از خانمهای همکارم ساناز و ندا سه نفری غذا میبریم یعنی نوبتی . یک روز من یک روز ساناز و یک روز ندا . مثلاً اومدم امروز یک کارجدید انجام بدم که کلی خجالت زده شدم . ما معمولاً یک ظرف غذای کتابی داریم و غذا رو (برنج و خورش باهم) داخل اون میریزیم و ۳ نفری میخوریم . البته جهت اینکه هرسه نفر سیر بشیم خوب عمل فشرده سازی برنجهای بیچاره داخل ظرف غذا صورت میگیرد حالا به هر طریق ممکن حتی اگر شده ۲ نفر برن روی در ظرف تا بسته بشه !!!! البته بعضی وقتها از قویترین مردان ایران هم کمکهایی جهت بستن در ظرف غذای ۳ نفره ما گرفته میشود . آخه تصمیم گرفتیم مثلاً کم غذا بخوریم تا عادت همیشگی خانمها که همیشه در رژیم هستند را رعایت کنیم و بشیم مانکن . خلاصه از بحث دور شدیم . من خواستم مثلاً خورش را با برنج مخلوط نکرده و برنج را جدا بریزم و خورش را جدا . برای همینم از ظرف مذکور استفاده نکردم و یک ظرف دو طبقه بردم . البته در اینجا هم عمل فشرده سازی غذا جهت استفاده از حداقل فضا انجام شد . خلاصه بعد از گرم کردن غذا سر میز فهمیدم که ای وای غذا خیلی کمه شما نمیدونید چقدر جلوی همکارام شرمنده شدم در همین موقع یکی از همکاران سابق که ۲ سال پیش از اداره رفته بود سر رسید . منم نه اینکه غذامون خیلی زیاد بود  یک تعارف زدم و از اونجایی که این قضیه اومد نیومد داره تعارفم گرفت . من مونده بودم از خجالت چکار بکنم دیگه . البته از حق نگذریم اون بنده خدا مثل اینکه خودش فهمید ما طفلکیها خودمون مستحق تریم به غذا ،  خیلی کم خورد و زود رفت . منم با اینکه جلوی همکارام خجالت کشیدم ( البته اونا خیلی بزرگواری کردن و گرسنگی را به خاطر رضای خدا تحمل کردن و خدا میدونه توی دلشون چقدر به من فحش دادن با این اختراعاتم )اما همش بهشون می گفتم دستتون درد نکنه مطلب امشب وبلاگمو ساختین . الان هم جاتون خالی از جاده امامزاده داوود برگشتیم . اما حیف چون از سر کار رفته بودیم دوربین همراهم نبود . باد میومد و هوا پاک بود مناظر جالبی میشد گرفت . توی راه برگشت بودیم که بابای آقای شوهر ( پدرشوهرم) مطلبی را تعریف کرد و توش از کلمه بوق سگ استفاده کرد . و اینجوری شد که بوق سگ به مهمان ناخوانده ربط پیدا کرد . نه اینکه فکر کنید این کلمه رو تا حال نشنیدم اما راستش من خیلی متفکرم ( بخوانید انیشیتن) و دوست دارم تاریخچه بعضی از کلمات را دربیارم . وجه تسمیه بوق سگ چیه . چرا مثلاً میگن فلانی تا بوق سگ کار میکنه ؟ میدونم بوق سگ یعنی خیلی زیاد ولی بالاخره چی شد قدیمیها این کلمه را اختراع کردن؟؟

یعنی سگه بوق میزده یا یک بوقی بوده صدای سگ میداده ؟؟؟ خلاصه بگین به نظر شما داستانش چیه ؟؟؟ برام توی قسمت نظرها نظرتونو راجع به اینکه بوق سگ از کجا اختراع شده بنویسید تا با نام خودتان در کتاب مغزهای متفکر چاپ شود . ببخشید خیلی سرتونو درد آوردم . شب خوش دوستان عزیزم از تمامی دوستانی هم که نظر دادن ممنووووووووووون.

و اما جمله روانشناسانه امشب : 

من قدرت بیکرانی دارم

و هرکاری را که اراده کنم انجام میدهم

خدای مهربان

روزی دهنده همیشگی و نامتناهی من است

من رستگار و موفقم .

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 22:13  توسط نیکو | 

سلام . سوزیده شدم یعنی سوختم یعنی کباب شدم نه اینکه فکر کنید دلم از چیزی سوخته نه واقعاً خودم سوختم  (مطالب این پستو قرمز نوشتم تا معنی سوختن را بیشتر درک کنید ) . قضیه از این قراره که امروز وقتی از اداره برگشتم ، شدیداً احساس گرسنگی کردم . خدارو شکر چیزی هم که گرسنگی را برطرف کنه تو خونه نداشتیم . تا حالا سابقه نداشته من تا این حد گرسنه باشم . نهار هم خوب خورده بودم اما دیگه به تمام معنای کلمه روده بزرگه کوچیکه رو خورده بود و حالا میخواست خودمو بخوره .هرچی به این آقای شوهر گفتم برو نون بخر بیار من الان تا غذا حاضر بشه از گرسنگی تلف میشم و تو اول جوونی بیوه میشی ، میگفت من خسته ام خودت برو بخر !!!! منم از اون تنبل تر . رفتم سر فریزر تا اینکه هوس سیرابی کردم !!!!  الان شاید خیلی از خانمها بدشون بیاد و بگن مگه غذا قحطه !!! اما من گرسنه بودم و در ضمن سیرابی هم دوست دارم ( اینم از اون کارهای عجیب منه ) آخه یکی نیست بگه تو که داری از گرسنگی میمیری ، یک غذایی درست کن که زود حاضر بشه نه سیرابی که توی زودپزم بریزی ۲ یا ۳ ساعت طول میکشه بپزه . خلاصه زودپزو آوردم و مشغول شدم . و سیرابی را بارگذاشتم . در حال پختن چندبار به غذا سر زدم که در یکی از همین سرزدنها هنگام ریختن چای ... دستم چسبید به در زودپز و  ای وای ی ی ی ی ی ی سوختم  . نگین چرا دارم میدوم . آخه از بس سوختم حالیم نبود چکار می کنم . و دویدم توی فریزر تا یک تیکه یخ پیدا کنم ولی همه چیز پیدا کردم دریغ از یک تیکه یخ . رفتم سراغ خمیردندون و کمی روی دستم مالیدم . الانم که دارم می نویسم بوی خمیردندون میاد آدمو یاد مسواک میندازه .ایشالا هیچکدومتون نه خودتون بسوزین نه دلتون بسوزه .

راستی میگم چرا کسی نیومده و نظر نداده ؟ 

دارم یواش یواش راه میوفتم تاتی تاتی ، تونستم عکس بذارم تو وبلاگم . مثل همیشه آخر این پست یک جمله روانشناسانه :

تمرین کن تا از درون شاد باشی .

اجازه نده دیگران برای شاد کردن تو تصمیم بگیرند .

خودت رئیس کارخانه شادی سازی باش .

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1387ساعت 22:58  توسط نیکو | 

سلام دوستان . راستش مطالب امروزمو نوشته بودم . اما داشتم سعی می کردم که چطوری عکسهای کامپیوترمو اینجا بذارم . اینجوری شد که دوباره اومدم . عکس یک دختر کوچولوی نازو پیدا کردم دلم نیومد شماها نبینید . ما که خودمون هنوز بچه نداریم و البته نمیخوایم فعلا داشته باشیم آخه زوده هنوز ۶ ساله ازدواج کردیم !!!!

Image and video hosting by TinyPic

موش بخوره تورو

+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 22:6  توسط نیکو | 
 تو این چند روز که وبلاگمو ساختم کلی ذوق کردم برای خودم  ولی حالایک مشکلی

پیش اومده که این آقای شوهر اصلاً از پشت کامپیوتر کنار نمیاد که من بخوام

بنویسم . اگرم از پشت کامپیوتر بلند می شه که دیگه یا من خوابم یا کار دارم . حالا

بگم از پارک ملت دیروز پنجشنبه به همراه بابا ( پدرشوهرم) رفتیم پارک ملت . آخه

من عاشق باغ وحشم  هروقتم که به این آقای شوهر میگفتم بریم باغ وحش ارم وقت نمی شد . تا اینکه باغ وحش مارا طلبید . منم ماهیهای عید را برداشتم و

رفتیم پارک ملت . امیدوارم تعجب نکنین و نگید که فقط بچه ها عاشق باغ وحشن !!!!

اما من که از همه بچه ها بدترم . و کلی خوشحال شدم و ..... . پارک ملت خیلی

سرد بود و باد میومد . خلاصه من درحالیکه دبه ماهیها دستم بود از باغ وحشم لذت

بردم . راستی تا یادم نرفته بگم که خودم توی خونه باغ وحش پرندگان دارم ۲ تا مرغ

عشق ، ۲ تا فنچ ، ۲ تا طوطی ، دوتا قناری و یک آکواریوم پر از خالی آخه ماهیهاش

مردن و ما هنوز وقت نکردیم دوبار تمیزش کنیم و از نو بسازیم.دیروز که پارک ملت

بودیم  با دیدن طوطیها هوس کردم طوطیهامو ببرم پارک تحویل بدم که آزادتر باشن .

هرچند که تو خونه هم بعضی وقتها آزادن و پرواز می کنن . تعجب نکنید خوب گناه

دارند البته قبلا توصیه های ایمنی جدی گرفته می شود از قبیل پهن کردن روزنامه 

زیرلوستر ها جهت جلوگیری از کثیف کاریشون . خلاصه از موضوع خارج نشیم رفتیم

پارک و ماهیها را آزاد کردیم برن دنبال زندگیشون . و بعدشم که من حسابی یخ زده

بودم تصمیم گرفتیم برگردیم . وقتی هم برگشتیم خونه خواستم بیام پست جدید

بنویسم که تا اومدم بشینم دیدم ای وای ی ی ی  آقای شوهر قبلاً کامپیوترو فتح

کرده . من گفتم نوبت منه ، اون گفت نوبت منه البته ما دعوا نمی کنیم اما مثل

نی نی کوچولوها سر اسباب بازیهامون بحثمون می شه  . منم رفتم جدول حل

کنم که مثلا زود نوبت من بشه که خوابم برد . طفلک من  . و خوابیییییییییییدم تا

اینکه صبح شد . و آقای شوهر هم که خیالش از بابت من راحت شده بود بدون

مزاحم کیفی کرد با کامپیوترش (البته اون به من نمیگه مزاحم . من به خودم میگم )

خلاصه صبح بعد از خوردن صبحانه خواستم برم پای کامپیوتر پست جدید بنویسم که 

تا رفتم چای بریزم دیدم ای دل غافل کامپیوتر مجدداً اشغال شده. من بیچاره هم تسلیم شدم خلاصه مردی گفتن زنی گفتن .( نخیر از این حرفا هم نیست

باور نکنین ) خلاصه سرتونو درد نیارم که بعد از نهار هم فیلم داشت . تا اینکه من از

فرصت استفاده کردم و وقتی داشت فوتبال نگاه می کرد . پریدم پشت کامپیوتر .

امروز هم استقلال بازی داشت هم پرسپولیس که هردوشون توی دوبازی جداگانه باختن در پایان از ۳ دوست عزیزی که برام نظر گذاشته بودن ممنونم . راستش

خیلی کیف کردم چون بابا وبلاگ من اول راهه به قول معروف نه به باره نه به داره . در

ضمن من ۱ سوال دارم که از عزیزانی که می تونن میخوام کمکم کنن . من اگر بخوام

عکسایی که خودم میگیرم را توی وبلاگم بذارم باید چکار کنم اخه هنوز بلد نیستم .

خلاصه دیگران یاری کنن تا ما شوهرداری کنیم . کممممممممممممک  

دوست عزیزی پیغام گذاشته بود که وبلاگ نداره . دوست گلم دست به کارشو و به

من خبرشو بده . در پایان ازتون ممنون که بامن همراه بودین . و این گل تقدیم به همه

کسانی که از وبلاگم بازدید می کنن . مثل پست قبل با یک جمله روانشناسانه

این مطلب را به پایان می برم . مواظب خودتون باشین .

وقتی کار به مشکل برمی خورد ،

نه دیگران را سرزنش کن و نه خود را ،

انسان وقتی شنا یاد می گیرد که از فرو رفتن در آب نترسد

دوستان من این را به یاد داشته باشید که :

زندگی ما یک موهبت الهی است

خداحافظ

+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 18:57  توسط نیکو | 

آخ جون بچه ها منم وبلاگ دارم

۱- اول سلام . خدا به دادتون برسه دوستان چون یک نفر ناشی اومده وبلاگ نویسی

کنه و هیچی بلد نیست  البته میدونه که شما به بزرگی خودتون اونو می بخشین .

خوب من چیکار کنم که وقتی تو شکم مامانم بودم فکر نکرده بچه اش فردا بزرگ می شه و میخواد

وبلاگنویس بشه از نوزادی اینارو بهش آموزش نداده  تورو خدا بهم

نخندین هر اشکالی داشتم بهم بگین . چون واقعاْ هیچی بلد نیستم .

۲- خوب حالا بعد از اینکه اول از شماها عذرخواهی کردم بهتره خودمو معرفی کنم

نام : نیکو     سن : سن خانمها را معمولا نمیپرسند اما عیب نداره فعلاْ ۲۰ سال و ۷۷ ماهه ام  متاهلم

همسرم : کامبیز  مهندس کشاورزی  من عاشق ماه تولدم هستم . آبان یعنی آب یعنی زندگی

۱-۲- اگر هرروز به من قرمه سبزی بدین سیر نمیشم . از تمام رنگها خوشم میاد اما آبی و سبز بیشتر .

فوق دیپلم زبان انگلیسی دارم (البته دانشجوی کارشناسی بودم ولی خوب دیگه به قول بعضیا ایمکانات

کم بود و به فوق دیپلم قناعت کردیم و الانم دانشجوی مدیریت دولتی پیام نور . خیلی حساس و دل

نازک و ... در پایان ازتون خواهش میکنم اشکالاتم را بگید چون هنوز در اول راهم و ممنون که کمکم می

کنید الان ساعت  ۱۲:۳۲ نیمه شب است و من فردا کلی کار توی اداره دارم . به امید خدا فردا میام و

درباره اینکه چطور شد که یک شبه تصمیم گرفتم یک وبلاگ نویس بزررررررگ بشم براتون مینویسم .

اولین پستم رو با این جمله روانشناسانه به پایان می برم :

مهمترین چیز احساسی است که نسبت به کارت داری .

وجود رنگهای تیره در یک تابلوی نقاشی ٬

نشانه افسردگی نقاش آن تابلوست .

رنگهای روشن ٬

حاکی از وجود روشنایی و انرژی در زندگی نقاش آن تابلوست .

هر کاری را با شادی انجام بده ٬

تا دیگران را هم شاد کنی .

فعلا شب به خیر . البته بهتره بگم صبح بخیر چون الان ساعت ۱ شده .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 0:42  توسط نیکو | 
 

۱....۲....۳ امتحان میکنیم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 0:17  توسط نیکو |