
![]() |
![]() |
|
| خاطرات زندگی |
|
دوستان عزیزم سلام . از همتون ممنون که به من سر زدین . اومد بگم که من باز یک چند روزی نمی تونم آپ کنم ولی به همتون تا جایی که بتونم سر می زنم . یک کاری دارم که شاید نتونم به زودی آپ کنم . تورو خدا برام دعا کنید که مشکلم حل بشه . بعداْ میام براتون تعریف می کنم . فعلا ْ بای بای توروخدا منو فراموش نکنین . البته شایدم زود برگشتم . منتظرم باشین . همتونو دوست دارم . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 18:35 توسط نیکو |
|
|
( مطالب مربوط به روز یکشنبه کاملا به انشای آقای شوهر می باشد و توسط خودم تایپ می شود چون که خودم کاملا خسته ام و مغزم هنگ کرده . آقای شوهر به تمام دوستان من سلام میرسونه )
یکشنبه : سلام به دوستان گلم . ببخشید که دیر آپ کردم . راستش اونقدر این چند روزه خسته شدم که خدا میدونه . خلاصه امروز اومدم خلاصه این چند روزو براتون بگم . مهمترینش روز یکشنبه اول اردیبهشت ماه زیبای سال ۱۳۸۷ خورشیدی بود . دوشنبه : از صبح که تو اداره فقط کار بود و کار آخه یکی از همکاران واحد ما تقاضای انتقال به شهرستان داده ، علاوه بر اینکه یکی از نیروهای واحد ما کم شده و کارهای اون بین ما تقسیم شده ، کارهای مونده توی کارتابلش هم هست که گردن ما افتاده . و اون روز هم سبد کالای کارمندان را دادند که من اصلا نمیخواستم بگیرم اومدن گفتن اجباریه . خلاصه ۲ کیلو عدس ، ۲ کیلو نخود ، ۵ کیلو شکر ، ۴ تا روغن و ۱۴ کیلو مرغ . اونروز روز زوج بود و پلاک ما فرد من ماشین نداشتم . آقای شوهر هم نمیتونست بیاد تو طرح . هرجا زنگ زدم آژانس بگیرم ماشین نداشتن . خلاصه با کلی زحمت با یکی از همکاران تا خیابون کرمان رفتیم اونم چه جوری گم شدیم و تا تهرانپارس رفتیم . خلاصه رسیدم خونه با ۸ تا مرغ یخ زده چکار باید میکردم . من بیچاره که گفتم سبد کالا نمیخوام ، به زور دادن حال خودشون بیان پاکش کنن . خلاصه من خودمو کشتم تا مرغها رو پاک کنم . و وقتی از أشپزخونه اومدم بیرون ، از خستگی باز غش کردم . ( البته آقای شوهر هم خیلی کمکم کرد دستش درد نکنه سه شنبه : از صبح تو اداره به دنبال آدرس کتابفروشیها تو روزنامه و اینترنت بودم چهارشنبه : از صبح که فقط تو اداره کار ، کار و کار بود . یک سر رفتم دانشگاه کارتمو تمدید کردم ، سر راه یکی از کتابامو هم پیدا کردم و خریدم . عصر هم اومدم خونه و خواستم درس بخونم که خستگی این چند روز موند تو تنم و حال درس خوندن نداشتم . حتما امشبم مثل شبهای پیش غششش می کنیممممممممم . ( از تمامی دوستان بابت نظرها ممنونم . از جمع بندی نظرات بچه داشتن یا نداشتن به این نتیجه رسیدم که فعلا دور بچه دار شدنو خط بکشم . ) به دلیل طولانی شدن مطالب این قسمت ، از نوشتن مطلب روانشناسی خودداری می کنم . فعلاً بای بای .
بعداً نوشت : یک چیزی بگم چون که دلم بدجوری کباب شد . مطالب این آپ دوبار نوشته شده
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 22:46 توسط نیکو |
|
| درباره وبلاگ |
اینجا صندوقچه کوچکی است برای درج خاطرات زندگی 2 نفره ماخاطراتی که دیگر تکرار نمیشوند .
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
|
RSS
|