تبليغاتX
دختر آبان
Daisypath Anniversary Years Ticker
خاطرات زندگی

دوستان عزیزم سلام . از همتون ممنون که به من سر زدین . اومد بگم که من باز یک چند روزی نمی تونم آپ کنم ولی به همتون تا جایی که بتونم سر می زنم . یک کاری دارم که شاید نتونم به زودی آپ کنم . تورو خدا برام دعا کنید که مشکلم حل بشه . بعداْ میام براتون تعریف می کنم . فعلا ْ بای بای توروخدا منو فراموش نکنین . البته شایدم زود برگشتم . منتظرم باشین . همتونو دوست دارم .

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 18:35  توسط نیکو | 

( مطالب مربوط به روز یکشنبه کاملا به انشای آقای شوهر می باشد و توسط خودم تایپ می شود چون که خودم کاملا خسته ام و مغزم هنگ کرده . آقای شوهر به تمام دوستان من سلام میرسونه )

 یکشنبه : سلام به دوستان گلم . ببخشید که دیر آپ کردم . راستش اونقدر این چند روزه خسته شدم که خدا میدونه . خلاصه امروز اومدم خلاصه این چند روزو براتون بگم . مهمترینش روز یکشنبه اول اردیبهشت ماه زیبای سال ۱۳۸۷ خورشیدی بود . Sunصبح که آقای شوهر رفت سر کار، چشمش که به تقویم افتاد ، به مناسبت روز بزرگداشت سعدی، یک فاتحه برای جناب سعدی خونده و مثل اینکه حسابی به روح سعدی عزیز رسیده بوده چون که عصری ما وقتی رفتیم خونه پدر آقای شوهر که به توصیه پدرجان که حوصله اش حسابی سر رفته بود سر از پارک شفق درآوردیم (یوسف آباد) که دیدیم در قسمت سالن اجتماعات افرادی با موهای بلند و عجیب غریب و شکلهای عجیب اونجا بودن . (قیافه هاشون شبیه شاعران مرد هزار چهره بود . مثل این :) و یک دوربین فیلمبرداری هم همه جا دنبالشون میرفت که بعداً فهمیدیم اینها واقعاً شاعرن که به مناسبت روز بزرگداشت سعدی اومدن . چند نفری از هنرمندان هم بودند . ملکه رنجبر ، بنفشه خواه و چند نفر دیگه که اسماشون یادم نیست . ما هم با وجود غرغرهای من که از این مدل برنامه ها خوشم نمیاد رفتیم داخل . برنامه های جالبی بود از قبیل شعر در مدح سعدی ، سخنرانی ، موسیقی سنتی و .... . راستش اولش که شاعران میومدن شعر بگن یاد مهران مدیری می افتادم و خودمم مثل استاد طوفان در مرد هزار چهره حسابی جو گیر شده بودم و مدام یاد پوتین برای سربازان ۱۰ عدد ، پول آب جدا ، پول برق جدا و دیگر هیچ می افتادم و حسابی خندم میگرفت . خلاصه تا آخر برنامه این آقای شوهر و پدرجانش منو اونجا نگه داشتن . تا اومدیم خونه از خستگی بیهوش شدم . (البته بازهم دوربین همراهم نبود که وبلاگم مصور بشه . )

دوشنبه :  از صبح که تو اداره فقط کار بود و کار آخه یکی از همکاران واحد ما تقاضای انتقال به شهرستان داده ، علاوه بر اینکه یکی از نیروهای واحد ما کم شده و کارهای اون بین ما تقسیم شده ، کارهای مونده توی کارتابلش هم هست که گردن ما افتاده . و اون روز هم سبد کالای کارمندان را دادند که من اصلا نمیخواستم بگیرم اومدن گفتن اجباریه . خلاصه ۲ کیلو عدس ، ۲ کیلو نخود ، ۵ کیلو شکر ، ۴ تا روغن و ۱۴ کیلو مرغ . اونروز روز زوج بود و پلاک ما فرد من ماشین نداشتم . آقای شوهر هم نمیتونست بیاد تو طرح . هرجا زنگ زدم آژانس بگیرم ماشین نداشتن . خلاصه با کلی زحمت با یکی از همکاران تا خیابون کرمان رفتیم اونم چه جوری گم شدیم و تا تهرانپارس رفتیم . خلاصه رسیدم خونه با ۸ تا مرغ یخ زده چکار باید میکردم . من بیچاره که گفتم سبد کالا نمیخوام ، به زور دادن حال خودشون بیان پاکش کنن .  خلاصه من خودمو کشتم تا مرغها رو پاک کنم . و وقتی از أشپزخونه اومدم بیرون ، از خستگی باز غش کردم .     ( البته  آقای شوهر  هم خیلی  کمکم کرد دستش    درد نکنه )

سه شنبه : از صبح تو اداره به دنبال آدرس کتابفروشیها تو روزنامه و اینترنت بودم . آخه ۲۳ خرداد امتحانات شروع میشه و من هنوز کتابامو پیدا نکردم . خدا آخر ترمو به خیر کنه فکر کنم شاگرد اول میشم البته از آخر . عصر هم که اومدم خونه باید مرغها را که هنوز تو فریزر نذاشته بودم جمع می کردم . که تصمیم گرفتم طبقه اول فریزرو پاک کنم که مرغها رو بذارم ، یک دفعه خل شدم و ۶ طبقه فریزرو تمیز کردم . تا اومدم از آشپزخانه بیرون ، ساعت ۳۰/۱۲ بود و اینبار از خستگی مرحوم شدم . .

چهارشنبه : از صبح که فقط تو اداره کار ، کار و کار بود . یک سر رفتم دانشگاه کارتمو تمدید کردم ، سر راه یکی از کتابامو هم پیدا کردم و خریدم . عصر هم اومدم خونه و خواستم درس بخونم که خستگی این چند روز موند تو تنم و حال درس خوندن نداشتم . حتما امشبم مثل شبهای پیش غششش می کنیممممممممم .

( از تمامی دوستان بابت نظرها ممنونم . از جمع بندی نظرات بچه داشتن یا نداشتن به این نتیجه رسیدم که فعلا دور بچه دار شدنو خط  بکشم . )

به دلیل طولانی شدن مطالب این قسمت ، از نوشتن مطلب روانشناسی خودداری می کنم . فعلاً بای بای .

 

 بعداً نوشت : یک چیزی بگم چون که دلم بدجوری کباب شد . مطالب این آپ دوبار نوشته شده وقتی داشتم مطالب این قسمتو می نوشتم در آخرین لحظه پام خورد به دکمه ری استارت کامپیوتر و تمام مطالبم پاک شد . و قبلا هم ذخیره اش نکرده بودم دوباره نوشتم . و قکر کنم امشبم حتما از خستگی مرحوم و مجهول الجسد بشم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 22:46  توسط نیکو |