
![]() |
![]() |
|
| خاطرات زندگی |
|
سلامی به گرمی آفتاب تقدیم تمامی دوستان گلم . داستان از اینجا شروع میشه که روز ۳ اردیبهشت من تنها توی خونه نشسته بودم که دیدم تلفن زنگ میزنه ( به قول دوم توی سریال چهارخونه گوشیرو برداشتم گفتم کیستَ ؟ )لازم به توضیح است که ما هنوز صاحبخونه نشده ایم و به قولی اجاره نشین خوش نشین هستیم . دیدم که آقای صاحبخونه پشت خطه و بعد از سلام علیک گفت که با عرض معذرت من امسال خونه رو میخوام و مشکل دارم و اگه میخواستم کرایه بدم کی بهتر از شما و از این حرفا . و گفت که تا آخر اردیبهشت خالی کنید . حالا ما تا تیر وقت داشتیم . کلی خواهش کرد که برای مادر زنم میخوام و از این حرفا ( قابل توجه آقایان خوب مواظب خودتون باشین عزیزان و مثل همیشه به دلیل وراجیهای من و طولانی شدن این پست از مطلب روانشناسانه خبری نیست . همتونو دوست دارم و فعلا خداحافظ اتاق پذیرایی خونه قبلیمون
باغچه کوچیکی که توی اتاق کامپیوتر درست کرده بودیم و توش فقط گاو نداشت
منظره یک روز برفی از پنجره اتاق خواب که من و آقای شوهر عاشق برفیم
یک منظره برفی دیگه از اتاق کامپیوتر
آقای شوهر در حیاط خونه کوچولومون
از همتون ممنون که همراهم بودید دوستان خوبم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 19:4 توسط نیکو |
|
| درباره وبلاگ |
اینجا صندوقچه کوچکی است برای درج خاطرات زندگی 2 نفره ماخاطراتی که دیگر تکرار نمیشوند .
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
|
RSS
|