
![]() |
![]() |
|
| خاطرات زندگی |
|
دوستان سلام حالتون خوبه ؟ دماغتون چاقه ؟سر به سرم نذارید که امشب اصلا حوصله ندارما حالا قضیه چیه ؟ موضوع از این قراره که من سال ۸۳ گواهینامه رانندگی گرفتم و همون دفعه اول که امتحان دادم قبول شدم ( ماشالا بزنید به تخته . بسکه با استعدادم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 تیر1387ساعت 23:26 توسط نیکو |
|
|
سلام به تمامی همراهان و دوستان خوبم .ممنون که در جشن تولد امیر کامیار عزیز شرکت کردید . الان که دارم این مطالبو مینویسم اصلا حال خوبی ندارم . و کلی نگرانم . اما داستان چیه ؟ همینطور که در مطالب قبل گفتم ما ۲ تا طوطی ، فنچ ، قناری و مرغ عشق داریم . طوطی های ما توی خونه قبلی هفته ای یکبار آزاد میشدند و داخل خونه پرواز میکردن بعد میرفتن توی خونه . از وقتی اومده بودیم این خونه یک اتفاق عجیب افتاد که حدودا ۳ هفته پیش پرنده ها توی تراس بودند و آقای شوهر مشغول رسیدگی به امور خوراکی آنها که ناگهان تا چشمشو برمیگردونه میبینه که قفس طوطیها خالیه و هیچکدوم نیستن . طوطی ماده ما پرواز میکنه ولی طوطی نره نمیتونه پرواز کنه و از طبقه چهارم افتاده بود توی خیابون ولی خدارو شکر طوریش نشده بود . طوطی ماده هم پرواز کرده بود توی پشت بومهای همسایه . خلاصه به هر مصیبت بوده آقای شوهر طوطی نر رو میگیره و میاره تو قفس ولی طوطی ماده رو نمیتونه بگیره منم که خواب بودم و بماند که بعد از اینکه از خواب بیدار شدم چقدر گریه که نکردم آخه خیلی طوطی رو دوست داریم از بس که مهربونه و باهوش و میفهمه . خلاصه طوطی بعد از ۴ ساعت که رفته بود گردش . خودش برگشت و مثل یک بچه خوب رفته توی خونه !!!!!!!!
این عکسو هفته قبل که رفته بود گردش گرفتیم (طوطی ماده بیرون روی قفس نشسته و شوهرش توی قفسه )
طوطی قشنگم تورو خدا مواظب خودت باش . الان که یک آهنگ غمگین هم گوش میدم دیگه گریه ام در اومد . دعا کنین برگرده
عروسی روز شنبه هم خیلی خوش گذشت کلی شلنگ تخته انداختیم و کیفیدیم . ولی طفلک خاله آقای شوهر اونقدر حرص خورد طفلکی که نگو چندتا از عکسهای خونه جدید رو هم آماده کردم . البته هنوز که هنوزه خوب جابه جا نشدیم . هال و پذیرایی(یکم به هم ریخته است که نشانه سلیقه خانوم خونه میباشد
هال و پذیرایی از نمای دیگر
شومینه و باغچه کوچیک که فعلا جاشو تعیین نکردیم و هنوز آواره است
اینم بقیه باغچه آواره ما
آشپزخانه از یک نما
اینم از نمایی دیگر به همراه فلفل دلمه ای که خیلی دوس دارم
من اون دوتا گاو بالای هود رو خیلی دوست دارم آخه من هنوز نی نی هستم
اتاق کامپیوتر و کتابخونه
اینم منظره یک طلوع زیبا از تراس پذیرایی
اینم گلدونای خوشگلم تو تراس که ماشالا فقط یه دونه گل داده
ببخشید که خیلی عکسها زیاد شد و در ضمن خوبه که به خاطر رفتن طوطی زیاد حوصله نداشتم اگه حوصله داشتم چقدر وراجی میکردم . پی نوشت ۱ : الان که دارم این مطلبو مینویسم خیلی شاد و شنگولم چون طوطی جونم به خاطر دعاهای خودم و شما دوستان خوبم بعد از ۱۰ ساعت برگشت . حتما بخونید ! پی نوشت مهم جمعه ظهر : تو این پست که عکسهای خونه جدیدو گذاشتم چندتا کامنت خصوصی داشتم که نوشته بودند که تو عکسهارو گذاشتی برای این که پز بدی ، تو غم و غصه نداری ، تو خیلی خوشبختی ، دل ما آب شد و از این حرفا . راستش میخواستم بگم که اولا به طور خصوصی جوابهاشونو دادم . من این عکسهارو برای دوستان وبلاگی خودم که به من لطف دارن گذاشتم . دوما اینکه فکر نمیکنم داشتن یک خونه اجاره ای که همینم به زور پیدا کردی و مشکلات دیگه دلیل خوشبختی باشه !!! شما فکر میکنید من خواستم پز بدم ؟؟ میخواستم همین امروز تمام عکسهارو بردارم اما دیدم که خیلی از دوستان مدام از من خواستن عکسهای خونه رو بذارم هرچند که چندان تحفه ای هم نیست. به نظر شما داشتن یک خونه مرتب دلیل بر پز دادن و خوشبختیه ؟؟؟ یعنی ما اصلا مشکلات نداریم ؟؟؟ بابا به خدا هر کس مشکلات داره . هرکس گرفتاری داره دیگه الان هیچ کس بدون مشکل پیدا نمیشه . والا دیگه چهارتا میز و صندلی و تلویزیونو همه دارند دیگه . خونه هم که اجاره ایه . حالا اگه مرتب باشه دلیل پز و دل خوشه ؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 15:38 توسط نیکو |
|
|
دوستای عزیزم سلام . مطالب این پست کاملا سفارشی می باشد و به سفارش آقای شوهر تهیه و تنظیم شده است . راستش امشب که این مطالبو مینویسم مصادف شده با شب تولد برادر آقای شوهر . یعنی فردا ۱۰ تیر تولد ۳۲ سالگی امیر کامیار عزیزه . ولی مدت ۶ ساله که ایران نیست و دل همه براش تنگ شده و در یک اقدام بیسابقه آقای شوهر از من خواهش کرد که در وبلاگم یک پست اختصاصی به مناسبت تولد امیر کامیار عزیز بنویسم و تولدشو دور هم با دوستای گلم جشن بگیریم . این یک تولد وبلاگی برای سورپرایز کردن امیر کامیار جان از طرف من و آقای شوهر می باشد .دستور و امر آقای شوهر میباشد و من هم با کمال میل چشم گفته و از طرفی خوشحال شدم که این جشن تولد در وبلاگ من برگزار بشه . برای اطلاع دوستان عزیز عرض کنم که امیر کامیار از سال ۸۱ در کشور سوئد زندگی میکند . ************** امیر کامیار عزیز جایت اینجا خیلی خالیه ولی بدون که با اینکه همگی دلتنگت هستیم و من اصلا از زمان ازدواج تا حالا تورو ندیدم ولی همگی به یادت هستیم و از راه دور از طرف بابا و مامان و خواهر و برادرا تولدتو تبریک میگیم ایشالا تولد ۱۲۰ سالگیتو جشن بگیریم و به امید روزی که دوباره دیدارها تازه شود .
داداشی جون تولدت مبارک اینم از کیک تولدت البته ببخشید که شمع پیدا نکردم روشن کنم
هزاران بوسه از طرف بابا ، مامان و خواهر و برادرات و همه اونا که دوست دارن
این گلهای ناقابل هم از راه دور به عنوان کادوی تولدت
اینم یک عکس از امیر کامیار عزیز برای اونایی که اومدن تولدش
اینم یک عکس قدیمی از امیر کامیار و پیام عزیز که دیشب رفته بودیم عروسیش (جهت اطلاع دوستان این عکس به صورت سیاه و سفید گرفته شده وگرنه اونقدر هم قدیمی نیست نفر سمت راست امیر کامیار و سمت چپ شادوماد پیام پسرخاله آقای شوهر )
اینم یک عکس از عروسی دیشب همون آقا پیام عکس بالا و آقای شوهر در تالار عروسی (کامیار جان عروسی جات خیلی خالی بود و پیام به طور ویژه پای میکروفون از تو اسم برد و از گذشته ها و بچگیتون گفت و ازت تشکر کرد ) در پایان بازهم تولدتو از طرف همه مخصوصا خودم و کامبیز تبریک میگم و امیدواریم همیشه شاد و سالم و موفق باشی و به امید اینکه هرچه زودتر دیدارها تازه شود .
از دوستان عزیزم هم ممنون که در این تولد وبلاگی همراه ما بودند . به اطلاع میرساند که عکسهای خونه جدید بالاخره آماده شد و در پست بعدی ارائه خواهد شد .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 9 تیر1387ساعت 22:48 توسط نیکو |
|
|
تقدیم به تمام مادران دنیا
اینم تقدیم به دوستای خوب خودم سلام به تمامی دوستانم امیدوارم که این چند روزه حسابی کیف کرده و کلی کادوبارون شده باشین . نتیجه نظرخواهی پست قبلی که گفته بودم آیا به نظر شما همه مردها مثل هم هستند یا نه با یک جمع بندی کلی به این نتیجه رسیدکه خیر بستگی به ذات انسانها داره و این جمله غلطه که مردا همه مثل هم هستن چون هم مردا هم زنها بینشون خوب و بد وجود داره . امیدوارم همه ما چه مرد چه زن انسانهای خوب و همراهان خوبی برای همسرانمان باشیم . مراسم روز مادر به خیر و خوشی تموم شد و نتیجه کادوی مادرها روسری مجلسی شیک و گل بود . و خودم هم یک روسری یک دسته گل از آقای شوهر گرفتم. روز چهارشنبه هم مراسم روز زن توی اداره برگزار شد و سخنرانی و پذیرایی و البته هدیه که شامل لوح تقدیر و کارت تبریک و یک تراول ۱۰۰ تومانی بود .عجب دست و دلباز شدن امروزم ۵شنبه است و آقای شوهر امروزو باید میرفت سرکار . منم تنهام و از نبود اون حداکثر استفاده از کامپیوترو میکنم که دیگه از عصری خبری از کامپیوتر نیست . یک عده از دوستان به کامپیوترشون میگن کامی اما من که نمی تونم چون اون وقت با آقای شوهر اشتباه میشه به سلامتی لینک دوستان فعال شد
آخ جون شنبه هم عروسی دعوتیم . پسرخاله آقای شوهر . ولی بدیش اینه که مجبور شدن تالار بگیرن و عروسی جداست . من جدا آقای شوهر جدا . بدون آقای شوهر خوش نمیگذره
فعلا خداحافظ همتونو دوست دارم و ممنون که با من همراهید . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 11:32 توسط نیکو |
|
|
سلام دوستان عزیزم . ممنون از نظرات پر مهرتون و جالب اینکه بعضی از دوستان اونقدر دقیق بودن که حتی کج بودن تابلوی اتاق پذیرایی ما رو تو عکس دیدن . قول داده بودم که تو این پست با عکسهای جدید از خونه جدید بیام . تازه به خودم قول داده بودم که قسمت لینکهای دوستان را فعال کنم و بیشتر از این شرمنده دوستانی که منو لینک کردن نشم اما خوب به خدا وقت نمیشه . تازه امروز آقای شوهر هم وقت دندانپزشکی داشت که کلی هم اونجا معطل شدیم . حالا بگذریم . براتون بگم از آبروریزی بزرگ اصلا وقتی یادم می افته که چیکار کردم امروز هم خندم میگیره هم از خجالت گریه ام میگیره . و اما ماجرا از اینجا شروع میشه که امروز توی رستوران اداره تازه سر میز نشسته بودیم که ناگهان چشمتون روز بد نبینه خدا نصیب نکنه الهی برای هیچ کس نیاره اینجوری شدم * با عرض معذرت و پوزش فراوان از آقایانی که این مطلب رو میخونند . بلانسبت دور از جون همه آقایان و دوستان خوبم و شوهر خودم و شوهرای دوستان .راجع به یک مطلبی میخوام نظر همه دوستان چه خانم چه آقا رو بدونم . یکی از دوستان یک ماجرایی تعریف کرد و آخرش گفت« مردا همه مثل هم هستن حتی بهترینشون هم مثل اونای دیگه است » . شما تا چه حد با این مسئله موافقید ؟ من که اصلا با این مسئله موافق نیستم نظر شماها چیه ؟ البته بازم میگم از آقایان دوستان عذرخواهی میکنم این فقط یک نظرسنجیه و سوتفاهم نشه . خلاصه مطالب امروز طولانی شد آقای شوهر هم داره جلوی تلویزیون تنهایی ماکارونی میل میکنه . جای همتون خالی . همش میگه چرا نمیای اینجا چرا نمیای اینجا . تا یک گند دیگه بالا نیاوردم فعلا میرم . مواظب خودتون باشین . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 2 تیر1387ساعت 21:39 توسط نیکو |
|
| درباره وبلاگ |
اینجا صندوقچه کوچکی است برای درج خاطرات زندگی 2 نفره ماخاطراتی که دیگر تکرار نمیشوند .
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
|
RSS
|