تبليغاتX
دختر آبان
Daisypath Anniversary Years Ticker
خاطرات زندگی

دوستان سلام حالتون خوبه ؟ دماغتون چاقه ؟سر به سرم نذارید که امشب اصلا حوصله ندارما  یهو میزنم یک بلایی به سرم نمیارما . راستش از خودم خندم میگیره . در حالت جدی هم نمیتونم شوخی نکنم . مثلا به قول خودم حوصله ندارم . آخه میدونید راستش امشب خیلی الکی الکی اعصابم خرد و خاکشیر شده .و میخوام تو وبلاگم درد دل کنم . البته اگه باز تازه واردینی پیدا نشن و نگن وای .. مردم چه مشکلاتی دارن و تو واسه چی اعصاب خودتو خرد میکنی و از این حرفا . بابا اینجام اگه حرف دلمو نگم کجا بگم که نترکم ؟؟

 حالا قضیه چیه ؟ موضوع از این قراره که من سال ۸۳ گواهینامه رانندگی گرفتم و همون دفعه اول که امتحان دادم قبول شدم ( ماشالا بزنید به تخته . بسکه با استعدادم) خلاصه من عاشق رانندگی بودم و با آقای شوهر که اون موقع اسمش آقای دوست*پسر بود  قبل از گرفتن گواهینامه رانندگی میکردم . اگه تعریف نباشه  تا اینکه زد و قبل از عروسیمون با یک کامیون تصادف کردیم . و صندلی جلو که من نشسته بودم شکست و من کله پا شدم عقب . و از اون موقع به بعد من که عاشق رانندگی بودم و دست فرمونم انصافا بدک نبود ؛ دیگه نتونستم رانندگی کنم چونکه بطور غیر ارادی تا میشینم پشت فرمون حالم بد میشه .اونقدر بد که انگار سوار یک هیولای آهنی شدم . یا اینکه مثلا میخوام یک هواپیما رو بپرونم .  سر درد و سر گیجه میگرفتم و خلاصه یجوری شد که اصلا انگار با خودم لج کردم و دیگه پشت ماشین ننشستم . اما چند وقته دلم بدجوری هوای رانندگی کرده . چندبار به سرم زد ترسو بذارم کنار و دوباره بشینم پشت فرمون اما یجورایی خودمو گول میزنم که از زیر رانندگی در برم . مثلا بهونه میکنم که آقای شوهر ماشینو لازم داره . یا اگه بهش میگم ماشینو لازم داری ، میگه آره ، عوض اینکه ناراحت شم یجورایی خوشحال میشم که خوب ماشینو میخواد دیگه . دارم خودمو گول میزنم . خلاصه اینکه چند وقته با دیدن افرادی که بعد از ۶ بار امتحان دادن و رد شدن ، الان پشت ماشین میشینن خیلی از خودم بدم میاد . راستش امروز سر همین موضوع با آقای شوهر بحثم شد که تقصیر توست که من دیگه نمیتونم رانندگی کنم !!!! میگم دیگه همش خودمو گول میزنم و نقطه ضعف به وجود اومده رو به گردن دیگران میندازم . بهش میگفتم تو برام ماشین نخریدی برای همین اینجوری شد . راستش ته دلم خودم که میدونم اشکال از جای دیگست . خلاصه کنم آقای شوهر بهم گفت خیلی بی انصافی . الانم حوصله هیچ کسو ندارم .چرا که چیزیو که بهش علاقه داشتم (رانندگی) الان از دست دادم . از امشب تصمیم گرفتم از فردا دوباره چند جلسه برم تمرین رانندگی تا دوباره اعتماد به نفسم برگرده .آخه جالبه هیچ کاری نیست که از پسش برنیام . اینکار که دیگه آسونه و حتی خیلی خوب انجامش میدادم اما الان نمیتونم . به نظر شما من میتونم ؟؟؟؟؟؟؟ اعتماد به نفسمو تو این یک مورد از دست دادم . برام دعا کنید . چون نمیدونید سر این مسئله چقدر عذاب میکشم . روزی هزار بار با دیدن بچه های ۱۴ - ۱۵ ساله فسقلی که پشت فرمون نشستن میگم خاک بر سر من کنن . واقعا بدجوری عذاب میکشم . حالا مسخرم نکنید و نگید خوشی زده زیر دلش . آخه دلم از این میسوزه که اگر از اول دوست نداشتم و از اول نمیتونستم رانندگی کنم خوب یه چیزی . اما من که از اول خیلی خیلی عالی بودم و تونسته بودم مگه میشه اینجوری بشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تورو خدا برام دعا کنید .  مواظب خودتون باشید و فعلا خداحافظ

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 تیر1387ساعت 23:26  توسط نیکو | 

سلام به تمامی همراهان و دوستان خوبم .ممنون که در جشن تولد امیر کامیار عزیز شرکت کردید . مارو شرمنده و خوشحال کردین .

 الان که دارم این مطالبو مینویسم اصلا حال خوبی ندارم . و کلی نگرانم . اما داستان چیه ؟ همینطور که در مطالب قبل گفتم ما ۲ تا طوطی ، فنچ ، قناری و مرغ عشق داریم . طوطی های ما توی خونه قبلی هفته ای یکبار آزاد میشدند و داخل خونه پرواز میکردن بعد میرفتن توی خونه . از وقتی اومده بودیم این خونه یک اتفاق عجیب افتاد که حدودا ۳ هفته پیش پرنده ها توی تراس بودند و آقای شوهر مشغول رسیدگی به امور خوراکی آنها که ناگهان تا چشمشو برمیگردونه میبینه که قفس طوطیها خالیه و هیچکدوم نیستن . طوطی ماده ما پرواز میکنه ولی طوطی نره نمیتونه پرواز کنه و از طبقه چهارم افتاده بود توی خیابون ولی خدارو شکر طوریش نشده بود . طوطی ماده هم پرواز کرده بود توی پشت بومهای همسایه . خلاصه به هر مصیبت بوده آقای شوهر طوطی نر رو میگیره و میاره تو قفس ولی طوطی ماده رو نمیتونه بگیره منم که خواب بودم و بماند که بعد از اینکه از خواب بیدار شدم چقدر گریه که نکردم  آخه خیلی طوطی رو دوست داریم از بس که مهربونه و باهوش و میفهمه . خلاصه طوطی بعد از ۴ ساعت که رفته بود گردش . خودش برگشت و مثل یک بچه خوب رفته توی خونه !!!!!!!!  دیگه از اون روز به بعد سه چهار بار آقای شوهر آزادش کرد که میرفت پرواز میکرد و بعد از چند ساعت برمیگشت . البته طوطی نر همچنان در قفس بود چونکه نمیتونست پرواز کنه . اما امروز از ساعت ۹ تا الان که ساعت ۴ بعد از ظهره هنوز نیومده از ظهر تاحالا تا تونستم گریه کردم براش چون حتما بلایی سرش اومده که تاحالا برنگشته . آخه چقدر به این آقای شوهر گفتم این کارو نکن . اگر دلت براشون میسوزه میبریمشون پارک ساعی یا پارک ملت که اقلا هر وقت دلمون تنگ شد بریم ببینمشون . خلاصه از صبح تا حالا چشم به راهم که بیاد . طفلکی طوطی نره از ظهر تا حالا یک گوشه قفس کز کرده . آخه چرا اینکارو کردی آقای شوهر ؟؟؟؟ تورو خدا برای طوطیم دعا کنید برگرده . ( البته باید با یک حیوون ارتباط عاطفی داشته باشید تا باور کنید چی میگم ) خدایا من طوطیمو میخواااااااااااام .  

 

این عکسو هفته قبل که رفته بود گردش گرفتیم

(طوطی ماده بیرون روی قفس نشسته و شوهرش توی قفسه )

Image Hosting by PictureTrail.com

طوطی قشنگم تورو خدا مواظب خودت باش . الان که یک آهنگ غمگین هم گوش میدم دیگه گریه ام در اومد . دعا کنین برگرده  

 

عروسی روز شنبه هم خیلی خوش گذشت کلی شلنگ تخته انداختیم و کیفیدیم . ولی طفلک خاله آقای شوهر اونقدر حرص خورد طفلکی که نگو  آخه خیلی کم مهمونا اومده بودن . آخه یکی نیست بگه شنبه هم روز عروسی گرفتنه ؟؟ اونم موقع کنکور . روی هم رفته عروسی خوبی بود .و خوش گذشت جاتون خالی .یکی از عکسهارو هم توی پست تولد گذاشتم ایشالا اگر شد عکسهای بیشترو در فرصت مناسب میذارم .

چندتا از عکسهای خونه جدید رو هم آماده کردم . البته هنوز که هنوزه خوب جابه جا نشدیم .

هال و پذیرایی(یکم به هم ریخته است که نشانه سلیقه خانوم خونه میباشد  ) 

Image Hosting by PictureTrail.com

 

 هال و پذیرایی از نمای دیگر

Image Hosting by PictureTrail.com  

 

شومینه و باغچه کوچیک که فعلا جاشو تعیین نکردیم و هنوز آواره است

Image Hosting by PictureTrail.com

 

اینم بقیه باغچه آواره ما

  Image Hosting by PictureTrail.com

 

آشپزخانه از یک نما

 Image Hosting by PictureTrail.com

 

اینم از نمایی دیگر به همراه فلفل دلمه ای که خیلی دوس دارم

  Image Hosting by PictureTrail.com

 

من اون دوتا گاو بالای هود رو خیلی دوست دارم آخه من هنوز نی نی هستم

Image Hosting by PictureTrail.com

 

اتاق کامپیوتر و کتابخونه

Image Hosting by PictureTrail.com

 

اینم منظره یک طلوع زیبا از تراس پذیرایی  Image Hosting by PictureTrail.com

 

اینم گلدونای خوشگلم تو تراس  که ماشالا فقط یه دونه گل داده

Image Hosting by PictureTrail.com

ببخشید که خیلی عکسها زیاد شد و در ضمن خوبه که به خاطر رفتن طوطی زیاد حوصله نداشتم اگه حوصله داشتم چقدر وراجی میکردم .  راستی یادم رفت بگم که طوطی ماده مال امیر کامیار بود . اگر بیاد این وبلاگو بخونه منو و آقای شوهر رو میکشه. . خلاصه برای طوطیم دعا کنید که رفته باشه پیش دوستاش نه اینکه بره پیش خدا  مواظب خودتون باشید . و خوش باشید . آخر هفته خوش بگذره .

پی نوشت ۱ : الان که دارم این مطلبو مینویسم خیلی شاد و شنگولم چون طوطی جونم به خاطر دعاهای خودم و شما دوستان خوبم بعد از ۱۰ ساعت برگشت .  و کلی شادی کردیم با آقای شوهر .اونقدر جیغ زدم و بالاپایین پریدم که سقف طبقه پایین رو سرشون خراب شد .   

حتما بخونید ! پی نوشت مهم جمعه ظهر :  تو این پست که عکسهای خونه جدیدو گذاشتم چندتا کامنت خصوصی داشتم که نوشته بودند که تو عکسهارو گذاشتی برای این که پز بدی ، تو غم و غصه نداری ، تو خیلی خوشبختی ، دل ما آب شد و از این حرفا . راستش میخواستم بگم که اولا به طور خصوصی جوابهاشونو دادم . من این عکسهارو برای دوستان وبلاگی خودم که به من لطف دارن گذاشتم . دوما اینکه فکر نمیکنم داشتن یک خونه اجاره ای که همینم به زور پیدا کردی و مشکلات دیگه دلیل خوشبختی باشه !!! شما فکر میکنید من خواستم پز بدم ؟؟ میخواستم همین امروز تمام عکسهارو بردارم اما دیدم که خیلی از دوستان مدام از من خواستن عکسهای خونه رو بذارم هرچند که چندان تحفه ای هم نیست. به نظر شما داشتن یک خونه مرتب دلیل بر پز دادن و خوشبختیه ؟؟؟ یعنی ما اصلا مشکلات نداریم ؟؟؟ بابا به خدا هر کس مشکلات داره . هرکس گرفتاری داره دیگه الان هیچ کس بدون مشکل پیدا نمیشه . والا دیگه چهارتا میز و صندلی و تلویزیونو همه دارند دیگه . خونه هم که اجاره ایه . حالا اگه مرتب باشه دلیل پز و دل خوشه ؟؟؟؟ از دوستای خوب خودم میخوام اگر به نظرتون من مغرور و از خودراضی و به قول اونا که کامنت گذاشتن افاده ای و پزی هستم و این اقدام من دلیل بر این امر بوده بدون رودرواسی بهم بگن مرسی .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 15:38  توسط نیکو | 

دوستای عزیزم سلام . مطالب این پست کاملا سفارشی می باشد و به سفارش آقای شوهر تهیه و تنظیم شده است . راستش امشب که این مطالبو مینویسم مصادف شده با شب تولد برادر آقای شوهر . یعنی فردا ۱۰ تیر تولد ۳۲ سالگی امیر کامیار عزیزه . ولی مدت ۶ ساله که ایران نیست و دل همه براش تنگ شده و در یک اقدام بیسابقه آقای شوهر از من خواهش کرد که در وبلاگم یک پست اختصاصی به مناسبت تولد امیر کامیار عزیز بنویسم و تولدشو دور هم با دوستای گلم جشن بگیریم . این یک تولد وبلاگی برای سورپرایز کردن امیر کامیار جان از طرف من و آقای شوهر می باشد .دستور و امر آقای شوهر میباشد و من هم با کمال میل چشم گفته و از طرفی خوشحال شدم که این جشن تولد در وبلاگ من برگزار بشه . برای اطلاع دوستان عزیز عرض کنم که امیر کامیار از سال ۸۱ در کشور سوئد زندگی میکند .

**************

امیر کامیار عزیز جایت اینجا خیلی خالیه ولی بدون که با اینکه همگی دلتنگت هستیم و من اصلا از زمان ازدواج تا حالا تورو ندیدم ولی همگی به یادت هستیم و از راه دور از طرف بابا و مامان و خواهر و برادرا تولدتو تبریک میگیم ایشالا تولد ۱۲۰ سالگیتو جشن بگیریم و به امید روزی که دوباره دیدارها تازه شود .

امیر کامیار جان تولدت مبارک

 

داداشی جون تولدت مبارک

اینم از کیک تولدت البته ببخشید که شمع پیدا نکردم روشن کنم

Image Hosting by PictureTrail.com

 هزاران بوسه از طرف بابا ، مامان و خواهر و برادرات و همه اونا که دوست دارن تقدیم به تو Image Hosting by PictureTrail.com

 

این گلهای ناقابل هم از راه دور به عنوان کادوی تولدت

Image Hosting by PictureTrail.com

اینم یک عکس از امیر کامیار عزیز برای اونایی که اومدن تولدش

Image Hosting by PictureTrail.com 

 اینم یک عکس قدیمی از امیر کامیار و پیام عزیز که دیشب رفته بودیم عروسیش

(جهت اطلاع دوستان این عکس به صورت سیاه و سفید گرفته شده وگرنه اونقدر هم قدیمی نیست نفر سمت راست امیر کامیار و سمت چپ شادوماد پیام پسرخاله آقای شوهر )

Image Hosting by PictureTrail.com

  

 اینم یک عکس از عروسی دیشب همون آقا پیام عکس بالا و آقای شوهر در تالار عروسی

 Image Hosting by PictureTrail.com

 (کامیار جان عروسی جات خیلی خالی بود و پیام به طور ویژه پای میکروفون از تو اسم برد و از گذشته ها و بچگیتون گفت و ازت تشکر کرد )

 Image Hosting by PictureTrail.com

 در پایان بازهم تولدتو  از طرف همه مخصوصا خودم و کامبیز تبریک میگم و امیدواریم همیشه شاد و سالم و موفق باشی و به امید اینکه هرچه زودتر دیدارها تازه شود .

 

از دوستان عزیزم هم ممنون که در این تولد وبلاگی همراه ما بودند . به اطلاع میرساند که عکسهای خونه جدید بالاخره آماده شد و در پست بعدی ارائه خواهد شد . فعلا خداحافظ و مواظب خودتون باشید .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 22:48  توسط نیکو | 

روز مادر و روز زن مبارک

Image Hosting by PictureTrail.com

 

تقدیم به تمام مادران دنیا

Image Hosting by PictureTrail.com

 

اینم تقدیم به دوستای خوب خودم Image Hosting by PictureTrail.com

سلام به تمامی دوستانم امیدوارم که این چند روزه حسابی کیف کرده و کلی کادوبارون شده باشین . نتیجه نظرخواهی پست قبلی که گفته بودم آیا به نظر شما همه مردها مثل هم هستند یا نه با یک جمع بندی کلی به این نتیجه رسیدکه خیر بستگی به ذات انسانها داره و این جمله غلطه که مردا همه مثل هم هستن چون هم مردا هم زنها بینشون خوب و بد وجود داره . امیدوارم همه ما چه مرد چه زن انسانهای خوب و همراهان خوبی برای همسرانمان باشیم .

مراسم روز مادر به خیر و خوشی تموم شد و نتیجه کادوی مادرها روسری مجلسی شیک و گل بود . و خودم هم یک روسری یک دسته گل از آقای شوهر گرفتم.

روز چهارشنبه هم مراسم روز زن توی اداره برگزار شد و سخنرانی و پذیرایی و البته هدیه که شامل لوح تقدیر و کارت تبریک و یک تراول ۱۰۰ تومانی بود .عجب دست و دلباز شدن . درآخر هم نهار مهمون اداره بودیم که جای همتون خالی . البته این وسط بازم حا*شیه وجود داشت چون که به نیروهای شرکتی و بعضیهای دیگه  ۵۰ تومان دادن و از این حرفا .

امروزم ۵شنبه است و آقای شوهر امروزو باید میرفت سرکار . منم تنهام و از نبود اون حداکثر استفاده از کامپیوترو میکنم که دیگه از عصری خبری از کامپیوتر نیست . یک عده از دوستان به کامپیوترشون میگن کامی اما من که نمی تونم چون اون وقت با آقای شوهر اشتباه میشه  چون مخفف اسم آقای شوهر هم کامیه مجبورم اسمشو کامل بگم . فرض کنید بگم امروز کامی رو روشن کردم !!! یعنی آقای شوهرو روشن کردم  یا اینکه کامی ویروسی شده

به سلامتی لینک دوستان فعال شد و از امروز از خجالت دوستان در میام البته اگر کسی از قلم افتاده و حواسم نبوده بهم بگید . فکر نکنید قولمو فراموش کردما و عکسهای خونه جدیدو نمیذارم . اما بازم منم و تنبلیهام و کم وقتیهام .

 

آخ جون شنبه هم عروسی دعوتیم . پسرخاله آقای شوهر . ولی بدیش اینه که مجبور شدن تالار بگیرن و عروسی جداست . من جدا آقای شوهر جدا . بدون آقای شوهر خوش نمیگذره تازه اینو بگو که بدو بدو از اداره باید بیای بری عروسی . ولی خودمونیم دلم خیلی هوس عروسی کرده بود . آخ جون عروسی

 

فعلا خداحافظ همتونو دوست دارم و ممنون که با من همراهید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 11:32  توسط نیکو | 

سلام دوستان عزیزم . ممنون از نظرات پر مهرتون و جالب اینکه بعضی از دوستان اونقدر دقیق بودن که حتی کج بودن تابلوی اتاق پذیرایی ما رو تو عکس دیدن . قول  داده بودم که تو این پست با عکسهای جدید از خونه جدید بیام . تازه به خودم قول داده بودم که قسمت لینکهای دوستان را فعال کنم و بیشتر از این شرمنده دوستانی که منو لینک کردن نشم اما خوب به خدا وقت نمیشه . تازه امروز آقای شوهر هم وقت دندانپزشکی داشت که کلی هم اونجا معطل شدیم . حالا بگذریم .

براتون بگم از آبروریزی بزرگ

اصلا وقتی یادم می افته که چیکار کردم امروز هم خندم میگیره هم از خجالت گریه ام میگیره . و اما ماجرا از اینجا شروع میشه که امروز توی رستوران اداره تازه سر میز نشسته بودیم که ناگهان چشمتون روز بد نبینه خدا نصیب نکنه الهی برای هیچ کس نیاره اینجوری شدم . دیدم یکه هیولا ، یک دیو دوسر در حال دویدن وسط رستورانه! در همین حال دیدم دوستشم داره دنبالش میاد مثل اینکه دنبال بازی میکردن . حتما دوستان متوجه منظور من شدن که منظورم از هیولا همون سوسکه !!! وای نمیدونید چقدر وحشتناک بود که دیدم سومی هم دنبال اون دوتا داره میاد . منم یک لحظه با خودم گفتم حتما مثل فیلمها که نشون میدن مثلا زنبورها یا جونورای دیگه حمله میکنن الان بقیه لشکر سوسکها میریزن و کف رستوران سیاه میشه و ما چجوری از روی اونا فرار کنیم . جالب اینجا که بین ۵ نفر که تو رستوران بودیم فقط من افتخار دیدنشونو داشتم چشتمون روز بد نبینه فقط تونستم با تمام وجود جیغ بزنم اونم نه یکی نه دوتا ۵-۴ تا جیغ بنفش با چه صدایی که فکر کنم سوسکه زهر ترک شد با جیع من . تازه اون ۵ تا همکارم و  ساناز و ندا رو هم  که معرف حضور هستن ( همون همکارام که با هم روز درمیون نوبتی نهار میبریم و قبلا توضیح داده ام ) متوجه بلای نازله شدن . و اونا هم به دنبال من گروه سرود جیغ تشکیل دادیم .  چشمتون روز بد نبینه اصلا نمیفهمیدیم کجا هستیم و فقط جیغ میزدیم . و من که رفتم روی صندلی ایستادم  !!!!!!!!! در عرض ۳ ثانیه فقط ۳ ثانیه کل امور اداری ، کارگزینی ، دبیرخانه و رئیس امور اداری ، مسئول رفاه و غیره .... حدود ۱۰ نفر زن و مرد با رنگ و روی پریده مثل گچ دیوار ریختن تو سالن غذا خوری که مثلا دزدها رو بکشن به خدا از یک طرف خجالت میکشیدیم از یک طرف خندمون گرفته بود . همه بچه ها فرار کردن طرف در . حالا هیچ کس نبود بیاد کمک ما و مارو  از این ورطه نجات بده . طفلک یکی از همکاران که بار*دار هم هست نمیدونید چه بپر بپری میکرد سوسکه هم درست دنبال اون میدوید . این وسط نگران بچه اونم بودیم که اتفاقی براش نیفته . من بیچاره هم از ترس روی صندلی بودم و پاهامو گرفته بودم بالا . که ندا جیغ زد یکیشون زیر میزه منم با سرعت نور خودمو رسوندم پیش بقیه دم در که از شانس گند من همون لحظه بود که رئیس امور اداری اومد بیچاره از ترس سکته کرده بود و فقط چشمش افتاد به من که دارم به سمت در میدوم و همه نگاه میکنن . چنان چپ چپ منو نگاه کرد که انگار فقط من جای ۶ نفر جیغ زدم . این وسط همکارای خانم که میدونستند یکی از بچه ها حا*مله است فکر کردن حتما دردش گرفته و داشته وسط رستوران زا*یمان میکرده که ما این هم جیغ زدیم . خلاصه همه چیز به اسم من بدبخت تموم شد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! حالا من پررو دستمو پیش گرفتم که پس نیفتم . همش میگم فلانی غلط کرد به من اونجوری نگاه کرد من ال می کنم و من بل می کنم . خلاصه از شانس من امروزم همش قسمت امور اداری کار داشتم و از خجالت نمیتونستم روی همکارا نگاه کنم . باید جای من باشید تا عمق فاجعه رو درک کنید . خلاصه سرتونو در نیارم اصلا حوصله نوشتن نداشتم ولی باید اینو میخوندید . فکر نکنید داستان تخیلی یا طنز نوشتم . همش عین واقعیت بود .

* با عرض معذرت و پوزش فراوان از آقایانی که این مطلب رو میخونند . بلانسبت دور از جون همه آقایان و دوستان خوبم و شوهر خودم و شوهرای دوستان .راجع به یک مطلبی میخوام نظر همه دوستان چه خانم چه آقا رو بدونم . یکی از دوستان یک ماجرایی تعریف کرد و آخرش گفت«  مردا همه مثل هم هستن حتی بهترینشون هم مثل اونای دیگه است » . شما تا چه حد با این مسئله موافقید ؟ من که اصلا با این مسئله موافق نیستم نظر شماها چیه ؟ البته بازم میگم از آقایان دوستان عذرخواهی میکنم این فقط یک نظرسنجیه و سوتفاهم نشه . 

 خلاصه مطالب امروز طولانی شد آقای شوهر هم داره جلوی تلویزیون تنهایی ماکارونی میل میکنه . جای همتون خالی . همش میگه چرا نمیای اینجا چرا نمیای اینجا . تا یک گند دیگه بالا نیاوردم فعلا میرم . مواظب خودتون باشین .

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 تیر1387ساعت 21:39  توسط نیکو |