
![]() |
![]() |
|
| خاطرات زندگی |
|
سلام سلام دوست جونیای عزیزم . خوبین ؟ خوشین ؟ مثل همیشه با تاخیر زیاد اومدم اینجا و اول از همه : میلاد حضرت صاحب الزمان(ع) بازمن مثل همیشه تا میخوام بیام اینجا و به خودم قول میدم که امشب مینویسم ، فردا مینویسم ، همش دیر میشه . آخه خیلی کار دارم به خدا . کم گرفتار بودم که این قضیه شیرخوارگاه هم اضافه شد . به قول ندا همکارم میگه نیکو به خدا خیلی بیکاری اگه آدم بیکار نباشه که برای خودش کار نمیتراشه . ولی به خدا من که واقعا همه جوره خودمو گرفتار کردم . کار ، خونه داری ، شوهر داری ، درس و دانشگاه و ... ولی فکر کنم جنون فعالیت دارم که همش برای خودم کار میتراشم و نتیجه این میشه که به هیچکدومش درست و حسابی نمیرسم . بگذریم . قضیه موبایل به خیر و خوشی تموم شد و طرف پول رو پس داد . خدا خیر بده پسر همسایمونو . تازه بعدا فهمیدم که گوشی ما درست نشده بوده و گارانتی یک گوشی نو داده که طرف به ما تحویل بده . اونم نامرد گوشسی نو رو با یک گوشی کارکرده کهنه عوض کرده و جای نو قالب کرده به ما واقعا که واگذارش کردم به خدا . جمعه هفته پیش با یکی از دوستای آقای شوهر رفتیم پیک نیک و همونجا اونارو برای جمعه هفته بعدش یعنی همین جمعه ای که گذشت دعوت کردم بیان خونمون آخه از وقتی اومدیم خونه جدید هنوز هیچ کس رو دعوت نکردیم . این 5 شنبه و جمعه که گذشت هر 2 روز مهمون داشتیم . قضیه جالب اینکه وقتی هفته پیش زنگ زدم به خانم دوست آقای شوهر که با هم برنامه پیک نیک رو هماهنگ کنیم اتفاق جالبی افتاد به این مکالمه که بین من و خانم دوست آقای شوهره به اسم لیلی خانم توجه کنید لیلی خانم : سلام مبارکه !!! من : سلام مرسی ممنون لیلی : حسابی افتادید تو زحمت . آخه چرا شما زحمت میکشید براتون خوب نیست . من : نه خواهش میکنم ( در حالیکه بسیار متعجب شده بودم که چرا برام خوب نیست لیلی : آخه به خدا با شکم حامله براتون سخته . مخصوصا ماههای اول خیلی باید مواظب باشید . من : ( لیلی : مگه نیستی ؟ پس چرا وقتی گفتم مبارکه ، گفتی مرسی ؟؟ من : فکر کردم خونه جدید رو تبریک گفتی حالا مگه باور میکرد میگفت بابا میدونم همه عادت دارن تا ماههای آخر چیزی به کسی نگن اما به ما دیگه راست بگید . خلاصه از من انکار و از اون اصرار خلاصه هم با شک و تردید قبول کرد . تلفنو که قطع کردیم به آقای شوهر گفتم چرا اینا این فکرو کردن ؟! یهو هرهر زد زیر خنده . در مورد شیرخوارگاه هم رفتم معرفی نامه بگیرم تا فهمید شیفت شب میخوام گفت به به دیگه معطلتون نمیکنم دستتون درد نکنه و معرفی نامه منو نوشتن و معرفی کردن به بخش . ایشالا از همین چهارشنبه میرم اگه خدا بخواد . از ساعت 5 بعداز ظهر تا 8 صبح . باید روپوش سفید بخرم ( آخ جون مثل خانوم دکترا ) و دمپایی راحتی . خدا کنه بتونم از پس بیدار موندن تا صبح بربیام .
از همتون واقعا ممنون که به من سر می زنین . و امیدوارم منو ببخشید که یک مدتیه کم کار شدم . در ضمن چندتا دوست جدید هم برام پی ام گذاشته بودن که از آشناییشون خوشحالم و به اونا هم سر میزنم . ممنون که منو دوست خودشون دونستند . همگیتونو به خدا میسپارم دوستان عزیزم . فعلا تا فرصت بعدی که امیدوارم به زودی باشه خیر پیش و خدانگهدارتون .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 19:57 توسط نیکو |
|
|
دوست جونیای عزیزم سلام . اگه بدونید چقدر اعصابم داغونه . سرم داره از درد میترکه قضیه از این قراره که اون گوشی موبایل که برای آقای همسر به مناسبت روز پدر خریده بودم یادتونه ؟ و اینکه گفته بودم تا آوردم خونه روشنش کردم خاموش شد و دیگه روشن نشد ، روز ۲۴ مرداد این گوشیرو خریدیم که ۵ شنبه بود . و تا جمعه که تو شارژ بود روشنش نکرده بودیم . جمعه که روشنش کردیم رفتیم تو منوی بازی و یکدفعه خاموش شد و دیگه روشن نشد . کلی حال ما گرفته شد و تا شنبه بعداز ظهر که بردیم در مغازه . شاگردش نذاشت حرف بزنیم تا گفتیم خاموش شده گفت رفتین توی منو بازی ؟ ما با تعجب گفتیم آره . این از کجا میدونه که ما رفتیم تو بازی؟؟ خلاصه نگو یک سری گوشی که اینا خریده بودن همشون این مشکلو داشته شنبه رفتیم گفت نشده اگه تا دوشنبه درست نشد یک گوشی نو بهتون میدیم . باز ما رفتیم . دوشنبه تماس گرفتیم که بریم گوشی نو بگیریم گفت ما یک فلش جدید پیدا کردیم و حتما این یکی جواب میده . بهش گفتم بابا جان من این گوشی که دست هزار تا آدم جورواجور افتاده نمیخوام . مال بد بیخ ریش صاحبش . گفت نه شما پنج شنبه بیایید به خدا اگه درست نشده بود یک نو بهتون میدیم . ۵ شنبه رفتیم آقا میگه من اینجا شاگردم صاحب مغازه گفته ضرر میکنیم !!!!!!!!! صبر کنید گوشیتون درست بشه . گفتم تو مگه نگفتی اگه درست نشد یک نو بهتون میدم ؟ گفت نه من همچین حرفی نزدم ای بابا باز که برگشتیم سر جای اولمون . مگه نگفتی یک هفته صبر کنید جنس نو میاد برامون ؟ میگه نه صاحب مغازه گفته ضرر میکنیم . منم گفتم مگه ما نگفتیم که من جنسی که دست هزارتا آدم جورواجور افتاده و مثل موش آزمایشگاهی هزارتا فلش ریختیم و به نوعی تعمیر شده نمیخوام . ؟؟؟؟ بابا جان سودتو بردار بقیه پول مارو بده . میگه نمیشه . حالا بیشتر از اینجاش آتیش گرفتم که خودم گوشیرو نزدیک ۲۴۰ خریدم . بهش گفتم خودت الان چند میخریش گفت ۱۶۰ تومان شانس آوردیم آقای شوهر نبود وگرنه دعوای حسابی میشد . خلاصه گفتم روز اول گفتی حلال و حروم سرت میشه گولتو خوردیم و معلوم شد که حروم خور هستی و الهی گیر آدم نامرد نیفتید هیچکدومتون . در مورد شیرخوارگاه هم از اینکه همتون منون بیشتر به ادامه راهم تشویق کردین ممنون
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 21:58 توسط نیکو |
|
|
دوستای گلم سلام اول از همه جشن مبعث رو به همگی شما تبریک میگم با گرما چطورید ؟ خوش میگذره؟ به خدااین چندر روزه از بس گرما خوردم مردم . با خودم گفتم طفلک هم وطنهای ما که توی اهواز و خوزستان و قسمتهای گرمسیر زندگی میکنن چی میکشن به خدا .خلاصه ایشالا همیشه دلهاتون و زندگیتون به همین گرمی باشه نظرتون راجع به آدمهای چاپلوس چیه؟ خوب این چه سوالیه میپرسم جوابش معلومه دیگه . روز شنبه قرار بود با ساناز و ندا ( همکارای جون جونیم ) بریم فروشگاه پاژن که فکر کنم بیشتر خانومای تهران این فروشگاهو میشناسن همون که تو خیابون یوسف آباده کنار نی نی مارت و سالی دوبار فروش ویژه داره که نشد بریم و ساناز خودش تنهایی رفت و کلی از لباسا و قیمتهاش تعریف کرد . منم فرداش با خواهر شوهر جان رفتیم . وای وای چقدر شلوغ بود . به خدا سوزن مینداختی پایین نمیرفت از بس که مردم تو هم می لولیدند . دیشب هم از طرف دوست صمیمی آقای شوهر که دستی هم در کارهای خیر داره به جشن مبعث دعوت شده بودیم . این دوست آقای شوهر هر سال شب تولد حضرت علی توی کوچشون جشن دارن ولی امسال به دلایلی نشد اونجا برگزار بشه و افتاد به شب مبعث و در شیرخوارگاه آمنه . از ساعت ۱۸.۳۰ مراسم بود تا ۱۲ شب . آقای شوهر هم که از ۵ صبح با دوستش رفته بودن دنبال خرید میوه و کارهای دیگه . منم که آقای شوهر نبود بیدارم کنه خواب موندم و یک ساعت دیر رسیدم سر کار . عصری از اداره رفتم خونه مادر شوهرجان و از اونجا با مادر شوهر و پدر شوهرم رفتیم جشن آقای شوهر هم که از صبح اونجا بود . حیاط شیرخوارگاهو صندلی چیده بودن و یک سن هم درست کرده بودن برای مراسم و کلی تزیینات دیگه . من و مادر شوهرم ردیف جلو قسمت خانومها نشستیم و جلوی ما ۳ ردیف صندلی بچه بود که به هر کدون بادکنک چسبونده بودن برای بچه های شیرخوارگاه . من که با دیدن صندلیها اشک تو چشمام جمع شد . تا اینکه بچه هارو آوردن و من کلی گریه کردم برای این طفلای معصوم . آخ آدم چطور میتونه پاره تنشو بزاره سر راه ؟ خوب اگه نمیتونین نگهشون دارین چرا اصلا اونارو به دنیا میارن که بعد بیارنشون اینجا ؟؟؟ چون تو این پست راجع به تظاهر و چاپلوسی مطلب نوشتم اصلا نمیخواستم این مطالبو که الان میخوام بگم بنویسم . اما خوب تمام کسانی که این مطالب رو می خونیم همه با هم دوستیم و همه همدیگرو میشناسیم . دوست ندارم با خوندن این مطلب که الان میگم بگید رطب خورده منع رطب چون کند ؟؟
خلاصه دیگه تصمیمم قطعی شد و تصمیم گرفتم برم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 13:33 توسط نیکو |
|
|
دوستای گلم سلام . اول از همه منو به خاطر این همه تاخیر میبخشید باور کنید اصلا تقصیر من نبوده . با کلی تاخیر تولد حضرت علی رو تبریک میگم .هم به تموم مردها و مخصوصا تمام پدرهای عزیز اول اینکه جمعه ۳ یا ۴ هفته پیش برای نصب کولر و توریهای پنجره اومدن . اونم چی همه باهم . توری ساز . نصاب کولر . آهنگر . صاحبخونه . خلاصه بند و بساتی داشتیم ما . من که نشسته بودم اون وسط اتاق و مثل دیوونه ها نگاه میکردم و نگران بودم که کولر رو روشن کردن، خونه به چه گندی کشیده بشه از خاک و گچ . خلاصه به خیر و خوشی تموم شد و از خستگی مردیم . بعدشم جریان اداره پیش اومد که باعث شد من اصلا حوصله هیچ چیز نداشته باشم . نمیخوام تعریف کنم اما سر من داشت دعوا میشد یک نیکوی متفاوت و جدید اینک در خدمت شماست !!!!! علت متفاوت بودن را هم خدمتتون عرض میکنم. وااااااااااااای دیگه دارم از خودم نگران میشم . علتش هم اینه که شدیداً کودک درون من بیدار شده . نمیدونید چه کارهایی این مدت از من سر نزده . البته از قبل هم بود ولی چند وقته که پیشرفت کردم . فکر کنم بخاطر این فشارهای عصبی محیط کار بوده روز پدر هم برای آقای شوهر یک گوشی موبایل خریدم که غافلگیرانه بود و برای پدرها هم ادوکلن آدیداس و گل خریدیم . اما بشنوید از گوشی موبایل که تا روشنش کردیم خاموش شد و دیگه روشن نشد . هنوز که هنوزه یک هفته اعصابمونو داغون کردن و با این صاحب مغازه درگیریم که باید عوضش کنه . حالا یک مذاکراتی کردیم . که ایشالا فردا جوابشو میده ولی کلی حالمونو گرفت . نه بابا امروز موفق شدم آپ کنم . از فردا هم آقای رئیس قسمت ما ۱ هفته ماموریت هستن و به قول خودم بچه ها مامان نیست خونه رو شلوغ کنید . !!!!!! بقیه همکارام هم میگن آخ جون از فردا دستامونو میکنیم تو جیبمون و راه میریم سوت میزنیم واسه خودمون واااااااااااااااااااااای چقدر حرف زدم . حالا از الان باید برم به تک تک وبلاگاتون سر بزنم . فعلا بای . فقط دعا کنید باز این اینترنت بازی درنیاره با ما و من بتونم تند تند بهتون سر بزنم .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 مرداد1387ساعت 18:55 توسط نیکو |
|
| درباره وبلاگ |
اینجا صندوقچه کوچکی است برای درج خاطرات زندگی 2 نفره ماخاطراتی که دیگر تکرار نمیشوند .
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
|
RSS
|