تبليغاتX
دختر آبان
Daisypath Anniversary Years Ticker
خاطرات زندگی

سلام سلام دوست جونیای عزیزم . خوبین ؟ خوشین ؟ مثل همیشه با تاخیر زیاد اومدم اینجا و اول از همه :

میلاد حضرت صاحب الزمان(ع) رو به همگی تبریک میگم . مهدی جان مدتهاست که هر جمعه با دسته ای گل چشم انتظار آمدنت هستم اما هر هفته گلهایم خشک میشود و قطار تو به ایستگاه ما نمیرسد . کاش زودتر بیایی .

بازمن مثل همیشه تا میخوام بیام اینجا و به خودم قول میدم که امشب مینویسم ، فردا مینویسم ، همش دیر میشه . آخه خیلی کار دارم به خدا . کم گرفتار بودم که این قضیه شیرخوارگاه هم اضافه شد . به قول ندا همکارم میگه نیکو به خدا خیلی بیکاری اگه آدم بیکار نباشه که برای خودش کار نمیتراشه . ولی به خدا من که واقعا همه جوره خودمو گرفتار کردم . کار ، خونه داری ، شوهر داری ، درس و دانشگاه و ... ولی فکر کنم جنون فعالیت دارم که همش برای خودم کار میتراشم و نتیجه این میشه که به هیچکدومش درست و حسابی نمیرسم . بگذریم .

قضیه موبایل به خیر و خوشی تموم شد و طرف پول رو پس داد . خدا خیر بده پسر همسایمونو . تازه بعدا فهمیدم که گوشی ما درست نشده بوده و گارانتی یک گوشی نو داده که طرف به ما تحویل بده . اونم نامرد گوشسی نو رو با یک گوشی کارکرده کهنه عوض کرده و جای نو قالب کرده به ما واقعا که واگذارش کردم به خدا .

 جمعه هفته پیش با یکی از دوستای آقای شوهر رفتیم پیک نیک و همونجا اونارو برای جمعه هفته بعدش یعنی همین جمعه ای که گذشت دعوت کردم بیان خونمون آخه از وقتی اومدیم خونه جدید هنوز هیچ کس رو دعوت نکردیم . این 5 شنبه و جمعه که گذشت هر 2 روز مهمون داشتیم . قضیه جالب اینکه وقتی هفته پیش زنگ زدم به خانم دوست آقای شوهر که با هم برنامه پیک نیک رو هماهنگ کنیم اتفاق جالبی افتاد به این مکالمه که بین من و خانم دوست آقای شوهره به اسم لیلی خانم توجه کنید  

لیلی خانم : سلام مبارکه !!!

من : سلام مرسی ممنون ( من فکر کردم که خونه جدید رو میگه )

لیلی : حسابی افتادید تو زحمت . آخه چرا شما زحمت میکشید براتون خوب نیست .

من : نه خواهش میکنم ( در حالیکه بسیار متعجب شده بودم که چرا برام خوب نیست )

لیلی : آخه به خدا با شکم حامله براتون سخته . مخصوصا ماههای اول خیلی باید مواظب باشید .

من : ( در حالیکه دیگه از تعجب شاخ در آورده بودم که یعنی چی ؟ یعنی من حامله ام و خودم خبر ندارم ؟ !!) کی گفته من حامله ام ؟

لیلی : مگه نیستی ؟ پس چرا وقتی گفتم مبارکه ، گفتی مرسی ؟؟

من : فکر کردم خونه جدید رو تبریک گفتی

حالا مگه باور میکرد میگفت بابا میدونم همه عادت دارن تا ماههای آخر چیزی به کسی نگن اما به ما دیگه راست بگید . خلاصه از من انکار و از اون اصرار خلاصه هم با شک و تردید قبول کرد .

تلفنو که قطع کردیم به آقای شوهر گفتم چرا اینا این فکرو کردن ؟! یهو هرهر زد زیر خنده . نگو آقا میخواسته سر به سر دوستش بذاره و این شایعه درست شده . آخه دوستش گفته بوده ما سه نفریم آقای شوهرم به شوخی گفته ما دو نفر و نصفی هستیم !!! گفتم چرا گفتی گفت میخواستم یکم بخندیم . می بینید تورو خدا همینجوری الکی الکی شایعه میشه دیگه .

در مورد شیرخوارگاه هم رفتم معرفی نامه بگیرم تا فهمید شیفت شب میخوام گفت به به دیگه معطلتون نمیکنم دستتون درد نکنه و معرفی نامه منو نوشتن و معرفی کردن به بخش . ایشالا از همین چهارشنبه میرم اگه خدا بخواد . از ساعت 5 بعداز ظهر تا 8 صبح . باید روپوش سفید بخرم ( آخ جون مثل خانوم دکترا ) و دمپایی راحتی . خدا کنه بتونم از پس بیدار موندن تا صبح بربیام .


یک موضوعی است که فکرمو مشغول کرده و کمی ناراحتم راجع به یکی از دوستای وبلاگیه که چند وقتیه که با بچه ها قهر کرده و دیگه نمینویسه . طفلک چند وقت پیش چندتا از عکسهای عروسیشو گذاشته بوده و کلی آدم اذیتش کردن . البته بعضیها قصد نصیحت و راهنمایی داشتن اما ظاهرا حسابی طرفو اذیت کردن . همینجا از طرف همه دوستان از هانی عزیز خواهش میکنم برگرده و برامون بنویسه . چون میدونم دل خیلیها که میشناسندش براش تنگ شده . هانی جون  به خاطر دوستات و نه به خاطر دشمنات برگرد لطفا .

از همتون واقعا ممنون که به من سر می زنین . و امیدوارم منو ببخشید که یک مدتیه کم کار شدم . در ضمن چندتا دوست جدید هم برام پی ام گذاشته بودن که از آشناییشون خوشحالم و به اونا هم سر میزنم . ممنون که منو دوست خودشون دونستند . همگیتونو به خدا میسپارم دوستان عزیزم . فعلا تا فرصت بعدی که امیدوارم به زودی باشه خیر پیش و خدانگهدارتون .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 19:57  توسط نیکو | 

دوست جونیای عزیزم سلام  . اگه بدونید چقدر اعصابم داغونه . سرم داره از درد میترکه  . از دست آدمای کلاهبردار . به خدا امروز اینقدر حرص خوردم که نگو و نپرس .

قضیه از این قراره که اون گوشی موبایل که برای آقای همسر به مناسبت روز پدر خریده بودم یادتونه ؟ و اینکه گفته بودم تا آوردم خونه روشنش کردم خاموش شد و دیگه روشن نشد ، روز ۲۴ مرداد این گوشیرو خریدیم که ۵ شنبه بود . و تا جمعه که تو شارژ بود روشنش نکرده بودیم . جمعه که روشنش کردیم رفتیم تو منوی بازی و یکدفعه خاموش شد و دیگه روشن نشد . کلی حال ما گرفته شد و تا شنبه بعداز ظهر که بردیم در مغازه . شاگردش نذاشت حرف بزنیم تا گفتیم خاموش شده گفت رفتین توی منو بازی ؟ ما با تعجب گفتیم آره . این از کجا میدونه که ما رفتیم تو بازی؟؟ خلاصه نگو یک سری گوشی که اینا خریده بودن همشون این مشکلو داشته  طرف برگشت گفت گوشی از در مغازه بیرون رفته پس نمیگیریم عوض هم نمیکنیم !!!!!!!!!!!!!!!!! اخه مرد ناحسابی یعنی چی . گوشیهای تو خراب بوده و تو باید تست میکردی و گوشی سالم تحویل میدادی . خلاصه گفتن یک فلش روش نصب بشه درست میشه . فردا بیایید ببرید . فردا شد پس فردا . پس فردا گفتم یک روز دیگه هم مهلت بدیم درست میشه . بعد از ۳ روز زنگ زدیم گفت داریم هنوز امتحان میکنیم هنوز که درست نشده . ما داریم بهتون لطف میکنیم که درستش میکنیم وگرنه اصلا به ما ربط نداره !! خلاصه گفت شنبه حتما درست شده .

 شنبه رفتیم گفت نشده اگه تا دوشنبه درست نشد یک گوشی نو بهتون میدیم . باز ما رفتیم . دوشنبه تماس گرفتیم که بریم گوشی نو بگیریم گفت ما یک فلش جدید پیدا کردیم و حتما این یکی جواب میده . بهش گفتم بابا جان من این گوشی که دست هزار تا آدم جورواجور افتاده نمیخوام . مال بد بیخ ریش صاحبش . گفت نه شما پنج شنبه بیایید به خدا اگه درست نشده بود یک نو بهتون میدیم . ۵ شنبه رفتیم آقا میگه من اینجا شاگردم صاحب مغازه گفته ضرر میکنیم !!!!!!!!! صبر کنید گوشیتون درست بشه . گفتم تو مگه نگفتی اگه درست نشد یک نو بهتون میدم ؟ گفت نه من همچین حرفی نزدم  از قدیم میگفتن مرده و حرفش ولی اینا متاسفانه اصلا اینجوری نبودن . روز اول بدجور گول حرفاشو خوردیم با اینکه از جاهای دیگه خیلی گرون تر میداد اما گفت من مطمئنم از کجا گوشی میخرم . مغازه های دیگه اگه ارزون میدن قطعات اصلی نیست . من جنس عالی تحویل مشتری میدم . من نون حلال سر سفره مردم میبرم و از این حرفا . آره جون عمش . یک الف بچه آدم شده . یک تسبیح گرفته دستش و ادعای دین و ایمان و حلال و حروم میکنه . از اون طرف خلق اله رو اذیت میکنه . خلاصه آقای شوهر هفته پیش گفت برو پیشش . تو یک زنی و خلاصه رو حرف زن حرف نمیزنن و خلاصه برو طرفو خرش کن یا پولمون بده یا یک گوشی نو بده . خلاصه ۵ شنبه هفته پیش رفتم پیشش و کلی حرف زدم و کلی عذرخواهی کرد زنگ زد بازار که مشتری این گوشی رو نمیخواد یک نو بفرست (حالا واقعا زنگ زد یا جلوی من فیلم بازی کرد خدا میدونه ) طرف هم بهش گفته که الان موجودی ندارم و هفته دیگه شب تولد امام حسین میارم . منم گفتم اشکال نداره صبر میکنم . دیروز که زنگ زدم بهش ببینم گوشی نو آورده یا نه ، میگم چه خبر ؟ میگه چه خبر باید باشه ؟ گوشیتون درست شد !!!!!!!!!!!!

ای بابا باز که برگشتیم سر جای اولمون . مگه نگفتی یک هفته صبر کنید جنس نو میاد برامون ؟ میگه نه صاحب مغازه گفته ضرر میکنیم . منم گفتم مگه ما نگفتیم که من جنسی که دست هزارتا آدم جورواجور افتاده و مثل موش آزمایشگاهی هزارتا فلش ریختیم و به نوعی تعمیر شده نمیخوام . ؟؟؟؟ بابا جان سودتو بردار بقیه پول مارو بده . میگه نمیشه . حالا بیشتر از اینجاش آتیش گرفتم که خودم گوشیرو نزدیک ۲۴۰ خریدم . بهش گفتم خودت الان چند میخریش گفت ۱۶۰ تومان  عجب آدم نامردی . مگه داری جنس دزدی میخری ؟ به خاطر چندرغاز سود مال حروم میخوره ؟ به خاطر یک قرون دوزار داره به زندیگیش آتیش میزنه با مال حروم به ما که میرسه میگه این گوشی عالیه اصلا دست هزار نفرم نیافتاده و مثل اولش آکبنده . به خودش که میرسه ......... . خلاصه منم حسابی گرد گیری کردم و خلاصه هر چی از دهنم در اومد گفتم .

 شانس آوردیم آقای شوهر نبود وگرنه دعوای حسابی میشد . خلاصه گفتم روز اول گفتی حلال و حروم سرت میشه گولتو خوردیم و معلوم شد که حروم خور هستی و خلاصه به دلیل بی ادبانه بودن از ذکر بقیه صحبت ها معذورم ..... البته به گونه ای هم که به شخصیت خودم لطمه وارد نشه . بابا با این لاتهای عوضی که نباید دهن به دهن شد . خلاصه با کلی اعصاب داغون مجبور شدم گوشی رو که ادعا میکرد درست شده تحویل گرفتم و در مغازشو کوبیدم و با گوشی روانه خونه شدم  و تو خونه هم کلی ضدعفونیش کردم و سیم کارتو انداختیم و تازه داشت گوشی به دلمون مینشست . و اون مشکلش هم حل شده بود . خلاصه اومدم اولین عکسشو از آقای شوهر بندازم که چشمتون روز بد نبینه دیدم ای دل غافل دوربینش خرابه . بله اینا اومدن ابروشو بردارن حسابی زده بودن چشمشو کور کرده بودن . دیگه حال خودمون نفهمیدیم . با آقای شوهر راهی شدیم برای یک دعوای اساسی . توی راه پسر همسایه پایینمونو دیدیم که ماشالا حسابی برای خودش بزن بهادره . هم از نظر زبانی هم هیکلی . بهش گفتیم گفت پدرشو در میارم شما فقط بیاین نگاه کنین و حرف نزنین . خلاصه تا رفتیم اونجا من که اصلا تو نرفتم چون قسم خورده بودم دیگه پامو توی اون مغازه نذارم . خلاصه تا رفتیم تو گوشیرو کوبید رو میز که خجالت بکش مردمو سر کار گذاشتی و خلاصه کلی داد و بیداد کرد . یکی آقای شوهر میگفتم بهش یکی پسر همسایمون . دلم خیلی خنک شده بود پسره بیچاره زرد شده بود اساسی . تلفنو برداشت شروع کرد رفیقاشو جمع کردن . خلاصه منم رفتم سراغ هیئت مدیره پاساژ . داشتم به ۱۱۰ هم زنگ میزدم . خلاصه بلبشویی شده بود برای خودش به تمام مغازه ها هم گفتم و حسابی آبروش رفت . تا اینکه صاحب مغازه که جوجه ای بیش نبود از راه رسید . خلاصه پسر همسایمونو برد تو ماشینش و قول داد فردا پول مارو پس بده . بیجاره ها خیلی از آبروشون ترسیده بودن و مجبور شدن مسالمت آمیز حلش کنن البته من و آقای شوهر که اصلا بهشون محل هم نذاشتیم . سگ کی باشن ؟؟ پسر همسایمون مجبورشون کرد . حالا تا فردا ببینیم چی میشه . ایشالا . ولی امان از دست این کلاهبردارا که به خاطر ده بیست تومان سود هم اعصاب مردمو خرد کردن هم آبروی خودشونو حسابی بردن . الهی که خیر نبینن . درسته که من هرچی از دهنم در اومد بهشون گفتم  درسته که ما برنده شدیم و حرف خودمونو به کرسی نشوندیم و الان خوشحالم ولی اعصابم حسابی به هم ریخته به طوریکه آقای شوهر به تنهایی رفت امامزاده علی اکبر چیذر مراسم مولودی و جشن . قرار بود با هم بریم ولی بهش گفتم نیاز به آرامش و استراحت دارم طفلکی خودش تنها رفت و الان زنگ زد کلی ازم تشکر کرد که تنهاش نذاشتم به من میگه تو خیلی شیر زنی . و من خیلی کیفیدم و خیلی ازم عذرخواهی کرد که اعصابم به هم ریخته و خلاصه کلی عشقولانه در کردیم پای تلفن  همسرم منم ازت ممنونم و دوستت دارم .

الهی گیر آدم نامرد نیفتید هیچکدومتون .  

در مورد شیرخوارگاه هم از اینکه همتون منون بیشتر به ادامه راهم تشویق کردین ممنون هفت خوان رستمه که تازه با آشنایی دوستمون یک خوان کم شده . الان دنبال مدارک و آزمایشها و بقیه چیزهام که به دلیل طولانی شدن این پست میزارم برای شب دیگه . ببخشید که حسابی سرتونو درد آوردم . و ممنون که شنونده من بودید  آخر هفته خوبی داشته باشید . فعلا بای بای

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 21:58  توسط نیکو | 

دوستای گلم سلام اول از همه جشن مبعث رو به همگی شما تبریک میگم

با گرما چطورید ؟ خوش میگذره؟ به خدااین چندر روزه از بس گرما خوردم مردم . با خودم گفتم طفلک هم وطنهای ما که توی اهواز و خوزستان و قسمتهای گرمسیر زندگی میکنن چی میکشن به خدا .خلاصه ایشالا همیشه دلهاتون و زندگیتون به همین گرمی باشه

نظرتون راجع به آدمهای چاپلوس چیه؟ خوب این چه سوالیه میپرسم جوابش معلومه دیگه .  به خدا همه جا آدمهای چاپلوس و بادمجان دور قاب چین فراوون پیدا میشن . که حاضرن به هر قیمتی به یک جایی برسن .  تو محل کار ما که تقریبا تو هر واحدی یک آدم چاپلوس پیدا میشه چه مونث چه مذکر . مثلا تو یکی از واحدها ۲ نفر هستن که دارن خودشونو برای مسئول واحدشون میکشن . حتی لقمه صبحانه هم براش درست میکنن !!!!! آخه که چی ؟ حالا خوبه اون مسئوله واحده و رئیس اداره نیست . اگه رئیس اداره بود چکار می کردن ؟ یا تو یک واحد دیگه یکی هست که تازه از یکی از واحدهای تابعه شهرستان به قسمت ما منتقل شده و البته سفارشی هم هست . این به هر بهونه ای میخواد به همه بفهمونه که آدم با ایمانیه ( ایشالا که باشه خدا از دل بنده هاش بهتر خبر داره ) ولی خوب کدوم آدم مومن واقعیو دیدین که تظاهر کنه ؟ مثلا دیروز همکارای واحد ایشون بهش میگن بیا صبحانه بخور میگه مرسی من روزه ام . و ظهر که میشه میگه اینجا چجوری میشه نهار سفارش داد ( آخه تازه اومده و هنوز وارد نیست ) بچه ها میگن مگه روزه نبودی ؟ طرف تازه یادش میفته و هول میشه میگه آخه حالم بده میخوام بازش کنم ؟؟ خلاصه به نظر من بزرگی و عزت و خفت و همه چیز آدما دست خداوند و آدم باید سعی کنه خودشو پیش خدا عزیز کنه نه پیش بنده خدا .

روز شنبه قرار بود با ساناز و ندا ( همکارای جون جونیم ) بریم فروشگاه پاژن که فکر کنم بیشتر خانومای تهران این فروشگاهو میشناسن  همون که تو خیابون یوسف آباده کنار نی نی مارت و سالی دوبار فروش ویژه داره که نشد بریم و ساناز خودش تنهایی رفت و کلی از لباسا و قیمتهاش تعریف کرد . منم فرداش با خواهر شوهر جان  رفتیم . وای وای چقدر شلوغ بود . به خدا سوزن مینداختی پایین نمیرفت از بس که مردم تو هم می لولیدند .  خلاصه من ۶ دست لباس خریدم . یک دوپیس . دو دست لباس شب . یک دامن . یک بلوز مجلسی و یک تاپ . جالب اینجاست که با اینکه پرو نداره و میگن اگه اندازتون نبود عوض میکنیم و حتی تا ۴۸ پس میگیریم خدارو شکر هم اندازه بود و هم برازنده .

دیشب هم از طرف دوست صمیمی آقای شوهر که دستی هم در کارهای خیر داره به جشن مبعث دعوت شده بودیم . این دوست آقای شوهر هر سال شب تولد حضرت علی توی کوچشون جشن دارن ولی امسال به دلایلی نشد اونجا برگزار بشه و افتاد به شب مبعث و در شیرخوارگاه آمنه . از ساعت ۱۸.۳۰ مراسم بود تا ۱۲ شب . آقای شوهر هم که از ۵ صبح با دوستش رفته بودن دنبال خرید میوه و کارهای دیگه . منم که آقای شوهر نبود بیدارم کنه خواب موندم و یک ساعت دیر رسیدم سر کار . عصری از اداره رفتم خونه مادر شوهرجان و از اونجا با مادر شوهر و پدر شوهرم رفتیم جشن آقای شوهر هم که از صبح اونجا بود . حیاط شیرخوارگاهو صندلی چیده بودن و یک سن هم درست کرده بودن برای مراسم و کلی تزیینات دیگه . من و مادر شوهرم ردیف جلو قسمت خانومها نشستیم و جلوی ما ۳ ردیف صندلی بچه بود که به هر کدون بادکنک چسبونده بودن برای بچه های شیرخوارگاه . من که با دیدن صندلیها اشک تو چشمام جمع شد . تا اینکه بچه هارو آوردن و من کلی گریه کردم برای این طفلای معصوم . آخ آدم چطور میتونه پاره تنشو بزاره سر راه ؟ خوب اگه نمیتونین نگهشون دارین چرا اصلا اونارو به دنیا میارن که بعد بیارنشون اینجا ؟؟؟  حالا قضیه اونایی که معلولیت دارن فرق میکنه . خوب شاید پدر مادرشون پول و توانایی نگهداریشونو نداشتن که خوب اینجوری اینجا بهشون بیشتر میرسن اما اونا که بیشترشون سالم بودن و مثل گل  . به خدا ۳-۲ تاشون مثل ماه بودن از خوشگلی . بور و چشم آبی و همه عاشقشون شده بود . یهو یکیشون اومد طرف من و دستاشون باز کرد که یعنی بغلم کن . منم بغلشم کردم . نازی چنان سرشو گذاشت رو سینه من و منو محکم بغل کرد که همه منقلب شد .  شایدم طفلکی فکر کرده من مامانشم  . ببخشید به خدا روز عید خیلی غم انگیز نوشتم اما خوب اونها هم بخشی از زندگی ما هستن .  . وسطای جشن بین بچه ها لپ لپ پخش کردن که چنان شلوغ کاری کردن که خدا میدونه .  دعواشون شد . کتک کاری کردن . تو سر و کله هم میزدن . جیغ میزدن که این مال منه اون مال منه .  نمیدونید چقدر جالب بودن ناز نازیا . من تاحال دعوای بچه هارو دیدم ولی نه اینکه اینا زیاد بودن خیلی بامزه شده بود .  . خلاصه ساعت ۹ بچه هارو بردن که بخوابن و مراسم همراه با گروه ارکستر بسیار گرمی که بود ادامه پیدا کرد .  . خیلی خوب بود و جای همتون خالی . کلی هم شلوغ شده بود چون در باز بود و تمام مردم که رد می شدن میومدن تو . خلاصه ساعت ۱۲ برگشتیم خونه . کلی هم عکس و فیلم گرفتم که تو پست بعدی میزارم براتون .

چون تو این پست راجع به تظاهر و چاپلوسی مطلب نوشتم اصلا نمیخواستم این مطالبو که الان میخوام بگم بنویسم . اما خوب تمام کسانی که این مطالب رو می خونیم همه با هم دوستیم و همه همدیگرو میشناسیم . دوست ندارم با خوندن این مطلب که الان میگم بگید رطب خورده منع رطب چون کند ؟؟ به به خدا اینجوری نیست شماها خوب منو میشناسید. در ثانی ما اینجا برای تبادل نظرات و راهنمایی دور هم هستیم و برای ثبت خاطراتمون نه چیز دیگه .  راستش من از خیلی وقت پیش دوست داشتم برم شیرخوارگاه آمنه به عنوان داوطلب برای نگهداری بچه ها .

 خلاصه دیگه تصمیمم قطعی شد و تصمیم گرفتم برم و دوست آقای شوهر که اونجا آشنا داشت منو معرفی کرد و قرار شده شنبه ساعت ۳۰/۸ صبح برم برای مراحل ثبت نام جهت نگهداری بچه ها هفته ای یکبار . البته اگر خدا بخواد و توفیقش نصیبم بشه گه خدمتگزار این فرشته ها باشم .   بازم میگم خداوند شاهده که قصدم فقط راهنمایی خواستنه نه چیز دیگه . خلاصه اگه کسی چیزی میدونه منو راهنمایی کنه . از همتون ممنون که همراه منید .برام دعا کنید که بشه و در ضمن ببخشید که مطالب این پست خیلی خیلی طولانی شد. ایشالا شنبه خبرشو میدم بهتون و با عکسهای جشن میام  ایشالا . فعلا خداحافظ و عیدتون هم دوباره مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 13:33  توسط نیکو | 

دوستای گلم سلام . اول از همه منو به خاطر این همه تاخیر میبخشید  باور کنید اصلا تقصیر من نبوده . با کلی تاخیر تولد حضرت علی رو تبریک میگم .هم به تموم مردها و مخصوصا تمام پدرهای عزیز  خیلی تبریک به موقعی بود نه ؟؟؟ اولا اینکه این چند روزه خیلی خیلی گرفتار بودم که بعدا براتون تعریف می کنم . ثانیا مرکز تلفن ما مشکل پیدا کرده و اصلا نمیشه به اینترنت وصل شد . تو اداره هم که گفتم اصلا نمیشه به سایتهای غیرکاری سر زد . هر وقت میشینی پای اینترنت ۱ ساعت طول میکشه که وصل بشه . آخرشم سر ۵ دقیقه بدون اینکه بتونی هیچ کاری بکنی قطع می شه . الانم خیلی شانس بیارم بتونم مطالب این پستو بنویسم . اگه بدونید چقدر دلم براتون تنگ شده . آخه نه خودم تونستم آپ کنم و نه ۳-۲ هفته ایه وبلاگ هیچکدومتونو بخونم !!!!!!!!!!! هروقتم که تمام مسائل محیاست که من بتونم بیام اینجا یا آقای شوهر نشسته پشت کامپیوتر یا برقها رفته . عجب غلطی کردم پیش یک نفر پز دادم که برق ما اصلا نمیره ولی این ۳ هفته همش داره برقمون قطع میشه . وقتی هم برق ما قطع میشه آب هم نداریم چون آب با پمپ به خونه های ما میرسه .

اول اینکه جمعه ۳ یا ۴ هفته پیش برای نصب کولر و توریهای پنجره اومدن . اونم چی همه باهم . توری ساز . نصاب کولر . آهنگر . صاحبخونه . خلاصه بند و بساتی داشتیم ما . من که نشسته بودم اون وسط اتاق و مثل دیوونه ها نگاه میکردم و نگران بودم که کولر رو روشن کردن، خونه به چه گندی کشیده بشه از خاک و گچ . خلاصه به خیر و خوشی تموم شد و از خستگی مردیم .

بعدشم جریان اداره پیش اومد که باعث شد من اصلا حوصله هیچ چیز نداشته باشم . نمیخوام تعریف کنم اما سر من داشت دعوا میشد البته بماند که یکی دونفر که من اصلا آدم حسابشون نمیکنم از یک واحد دیگه زیر آب زنی کردن و میخواستن منو از این واحد ببرن به یک واحد پایین تر . و میگفتن واحد ما راندمان کارش اومده پایین و این خانوم بیاد کارش خوبه و به نفع واحد ماست . البته دست رئیس خودم درد نکنه که اصلا زیر بار حرف اونا نرفت و گفت اصلا امکان نداره بزارم بره . خلاصه تا جواب مذاکرات پشت درهای بسته و بعد از چند روز بیاد من و همکاران واحد خودم از نگرانی مردیم . این قضیه گذشت و اون دو نفر که زیر آب زده بودن اصلا فکر نمیکردن به در بسته بخورن . بعد از اونم باز یک واحد دیگه اعلام نیاز به بنده کرد !!!!!!!!!! ای بابا خدایا ولم کنین . رئیسش گفت من یک نیروی کاری و فعال میخوام . کی بهتر از شما !! منم رودربایستیو گذاشتم کنار و گفتم اتفاقا من اصلا کاری نیستم و اگه بیام اینجا از جام تکون نمیخورم .  خلاصه تا اومد سر قضیه اول حالم خوب بشه این قضیه پیش اومد که بعدا فهمیدم رئیس اون واحد داشته سر به سرم میذاشته .  آخه مگه من باهات شوخی دارم مرد حسابی اینجوری حالمو میگیری ؟؟؟ دیگه فعلا که همه چیز به خیر و خوشی تموم شد .

یک نیکوی متفاوت و جدید اینک در خدمت شماست !!!!! علت متفاوت بودن را هم خدمتتون عرض میکنم. وااااااااااااای دیگه دارم از خودم نگران میشم . علتش هم اینه که شدیداً کودک درون من بیدار شده . نمیدونید چه کارهایی این مدت از من سر نزده . البته از قبل هم بود ولی چند وقته که پیشرفت کردم . فکر کنم بخاطر این فشارهای عصبی محیط کار بوده  . به عنوان نمونه ۲ هفته پیش با آقای شوهر رفته بودیم بیرون و من جلوی مغازه اسباب بازی فروشی خشکم زد !!!!!!!! آخرشم یک ببعی خریدم که فشارش میدی بع بع میکنه اسمشم گذاشتم نبات !!!!!! یک پنگوئن خریدم که اسمشو گذاشتم پینی و گاو کوچولو هم اشانتیون گرفتم اسمش خانوم حناست  . بسه دیگه بهم نخندین بدجنسا . چکار کنم دست خودم نیست که . تازه میخوام امروز برم و خمیربازی بخرم  . نمونه دیگه اینکه چهارشنبه هفته پیش با خانواده آقای شوهر رفته بودیم پیک نیک طرفهای لواسان و یک جاده فرعی  به سمت امامه و بوجان و راحت آباد که جای خیلی قشنگیه اگه نرفتین حتما برید . شام هم برده بودیم که جاتون خالی خیلی خوش گذشت این جاده خیلی خلوته و به ندرت ماشین رد میشه خلاصه تمام مسیر من که به احترام پدر شوهر جان عقب نشسته بودم به جای صندلی ، بیرون ماشین روی لبه پنجره نشسته بودم و نصف بدنم به جز پاهام از ماشین بیرون بود و کلی هوا خوری کردم و اونقدر کیف داد که تصمیم گرفتم دیگه رو صندلی نشینم .طفلک مادر شوهر جان چقدر حرص خورد که بیا تو دختر کار یه دفعه میشه میفتی ولی کو گوش شنوا ؟!! و دوباره فرداشم رفتیم و کلی حال کردم فقط وقتی ماشین از روبرو میومد من زود میومدم تو . آقای شوهر میگفت خوب نیا تو اونا که تورو نمیشناسن میگفتم نه می بینن میگن یارو دیوونست . آقای شوهر هم جلوی مامان باباش گفت خوب مگه نیستی !!!!!!!!!!!!!!!! منم خودمو لوس کردم از این حرفش و اخمام رفت تو هم .   خلاصه به داد من برسید که نیکو از دست رفت .

روز پدر هم برای آقای شوهر یک گوشی موبایل خریدم که غافلگیرانه بود و برای پدرها هم ادوکلن آدیداس و گل خریدیم . اما بشنوید از گوشی موبایل که تا روشنش کردیم خاموش شد و دیگه روشن نشد . هنوز که هنوزه یک هفته اعصابمونو داغون کردن و با این صاحب مغازه درگیریم که باید عوضش کنه . حالا یک مذاکراتی کردیم . که ایشالا فردا جوابشو میده ولی کلی حالمونو گرفت .

نه بابا امروز موفق شدم آپ کنم . از فردا هم آقای رئیس قسمت ما ۱ هفته ماموریت هستن و به قول خودم بچه ها مامان نیست خونه رو شلوغ کنید . !!!!!! بقیه همکارام هم میگن آخ جون از فردا دستامونو میکنیم تو جیبمون و راه میریم سوت میزنیم واسه خودمون  بیچاره ادارشو به امان کی ول کرده رفته  

واااااااااااااااااااااای چقدر حرف زدم . حالا از الان باید برم به تک تک وبلاگاتون سر بزنم . فعلا بای . فقط دعا کنید باز این اینترنت بازی درنیاره با ما و من بتونم تند تند بهتون سر بزنم .

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 مرداد1387ساعت 18:55  توسط نیکو |