
![]() |
![]() |
|
| خاطرات زندگی |
|
سلام به روزه داران و شاید هم روزه خواران در ملاءعام و ملاء خاص خلاصه ساعت ۱۰ من در رو روی آقای شوهر قفل کردم رفتم مثلا خوابیدم . بعد از خوردن کله شما عزیزان اینک خلاصه نویسی - خیلی تو اداره کار دارم و با اینکه مثلا ۲ تعطیل میشیم تا ۶ میمونیم - قناری خوشگلم که اسمش لیمو بود مرحوم شد و دیروز رفتیم مراسم خاکسپاریش - از برکات جدید اینکه خبر دادن کلیه امور رفاهی کارمندان قراردادی از قبیل حق مسکن و پول نهار و سرویس و همه و همه و همه حذف شد دستشون درد نکنه - الان یک عدد پشه من را دیوانه کرد واااااااااااااااای **یک بازی جدید از وبلاگ نازبانو جون یاد گرفتم خیلی خوشم اومد. اینکه شماها بیان و ذهنیت خودتون رو راجع به بقیه بگید . یعنی اینکه شماچه تصویر ذهنی از من دارین ؟ من به نظر شما از لحاظ اخلاقی چطوریم ؟ خصوصیات ظاهری منو هم که تو ذهنتون نقش بسته بنویسید . صمیمانه منتظرم .یعنی خلاصه کنم دیگه من را توصیف کنید . ویژگیهای ظاهری من فراموش نشود لطفا . تو پست بعدی میام میگم که چند درصد حدسهای کدومتون درست بوده . فعلا کاری باری ندارین ؟ یادتون نره ها ! .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 0:5 توسط نیکو |
|
|
سلام به دوستای گلم . دفعه پیش به اونجا رسیدیم که رفتم بخش زرد یا بخش نوزادان . پی نوشت جمعه شب ساعت ۱۰.۱۵ : |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 21:41 توسط نیکو |
|
|
سلام به دوستای گلم . - میخواستم هفته پیش مطالب رفتنم به شیرخوارگاهو بنویسم که 2 هفته شد و من 2 جلسه رفتم شیرخوارگاه . اول چهارشنبه هفته پیش رو تعریف میکنم . راستی چند تا از بچه ها پرسیده بودند که چطوری هم شبها میرم اونجا و هم روزها میرم سرکار در جوابشون باید بگم که من فقط یک شب در هفته میرم شیرخوارگاه فقط 4 شنبه شب و صبح 5 شنبه که اداره خودمون تعطیله و من میتونم استراحت کنم . خلاصه هفته پیش ساعت 5 رسیدم شیرخوارگاه و اولش به بخش خانه موقت رفتم چون تو کارتم اونجا تعیین شده بود . خانه موقت بخشی است که وقتی بچه ها رو تازه به شیرخوارگاه میارن تا چند ماه اونجا نگهداری میشن تا اگه بیماری خاصی داشته باشن مشخص بشه . اونجا از نوزاد 20 روزه بگیر تا بچه 5 ساله هستش . اونجا که آدم فقط دلش کباب میشه . یک نوزاد 7 ماهه اونجا بود که ماشاا.. خیلی بامزه بود انگشت شستش هم تو دهنش بود و میمکید و خلاصه دل آدم براش ضعف میرفت ، مربیان اونجا گفتن که م ع ت ا د بوده و تازه ترکش دادن !!!!!!!!!!! منو میگی از تعجب شاخ درآورده بودم . بازم از همتون که برام کامنت گذاشته بودید چه آشنا و چه اونایی که برای اولین بار برام کامنت گذاشته بودین ممنون . |
|
+ نوشته شده در
شنبه 9 شهریور1387ساعت 20:57 توسط نیکو |
|
| درباره وبلاگ |
اینجا صندوقچه کوچکی است برای درج خاطرات زندگی 2 نفره ماخاطراتی که دیگر تکرار نمیشوند .
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
|
RSS
|