تبليغاتX
دختر آبان
Daisypath Anniversary Years Ticker
خاطرات زندگی

سلام به روزه داران و شاید هم روزه خواران در ملاءعام و ملاء خاص  امیدوارم نماز و روزه ها قبول باشه .  دفعه پیش به اینجا رسیدیم که من بدجنس بودم و آقای شوهر رو بیرون کردم و این حرفا و اگر نخوندید به پی نوشت پست قبلی رجوع شود و حالا ادامه ماجرا .....

خلاصه ساعت ۱۰ من در رو روی آقای شوهر قفل کردم رفتم مثلا خوابیدم .  اما از آنجاییکه من بسیار بسیار بسیار  دل رئوفی دارم ساعت ۱۱.۳۰ بعد از یکساعت و نیم در رو برای آقای شوهر باز کردم و با کلی عشقولانه  و معذرت خواهی و این چیزها خواستم از دلش بیرون بیارم امااااااااااااااااا غافل از اینکه گهی پشت به زین و گهی زین به پشت .دست منو کشید و انداخت تو ایوون که یعنی حالا تو باید بری تو تراس .  من از تاریکی و سوسک و مارمولک و هزارتا کوفت و زهرمار دیگه میترسم آخه بدجنس . ولی زور من چربید و با یک حرکت قبل از اینکه در روم قفل بشه پریدم تو اتاق ولی با اینکه شوخی بود الکی الکی دعوا شد و آقای شوهر به من محل نذاشت . منم همیشه بهش گفتم که هرموقع دعوا کردیم حتی اگر همدیگرو کشتیم ، از اینکه با هم حرف نزنیم و مثل نی نی ها قهر کنیم بدم میاد و حالم بد میشه و به تمام معنا هاپو می شوم  ولی کو گوش شنوا . خلاصه بنده خدا اومد تو اتاق . یک چیز دیگه که من روش حساس هستم اینکه شب تنها بخوابم . حتی اگر قهر باشیم و پشتهامونو به هم بکنیم بخوابیم ، ولی تنهایی میترسم بخوابم . خلاصه اونم خوب خواست تلافی کنه . دیدم پتو رو برداشت و اومد تو اون یکی اتاق پهن کرد رو زمین که بره اونجا بخوابه . منم برای اینکه هم شوخی کنم  و هم بخندیم که آشتی کنیم ، وقتی آقای شوهر رفت مسواک بزنه ، منم رفتم از تو یخچال یک ظرف پر آب یخ ( واقعاٌ سرد ) برداشتم و تو رختخواب خالی کردم . به طوری که به خورد پتو رفت و اصلا معلوم نبود که خیسه . و اصلا به روی خودم نیاوردم غافل از اینکه آقای شوهر از دستم خیلی عصبانیه و این یکی دیگه وقتش نبوده . خلاصه رفتم تو اون یکی اتاق و مثلا خوابیدم که یهو دیدم یک شیر درنده بالای سرم داره غرش میکنه . قهر هم که بود اصلا حرف نمیزد فقط با زبان اشاره و صداهای ته گلو با من حرف میزد . دستمو گرفت کشید و با دست اشاره کرد که باید تو این رختخواب خیس بخوابم . دیگه الم شنگه ای بود و شب رفت تو پذیرایی خوابید . صبح هم من قهر کردم و مثلا قهر کردم و تنهایی رفتم مسافرت !!!!! (نرفتم که خواستم اذیتش کنم ) دیگه عصری با هم آشتی کردیم . الکی الکی قهر کردیم و الکی الکی آشتی . اینارو گفتم که هی میگید به من پتروس فداکار . نیکوی مهربون . و از این حرفها ... بدونید که اون روی سکه هم وجود داره

بعد از خوردن کله شما عزیزان اینک خلاصه نویسی

- خیلی تو اداره کار دارم و با اینکه مثلا ۲ تعطیل میشیم تا ۶ میمونیم

- قناری خوشگلم که اسمش لیمو بود مرحوم شد و دیروز رفتیم مراسم خاکسپاریش

- از برکات جدید اینکه خبر دادن کلیه امور رفاهی کارمندان قراردادی از قبیل حق مسکن و پول نهار و سرویس و همه و همه و همه حذف شد دستشون درد نکنه آخه حقوقمون خیلی زیاد بود نمیدونستیم چجوری خرج کنیم خوب شد به دادمون رسیدن

 - الان یک عدد پشه من را دیوانه کرد واااااااااااااااای و من الان خوابم میاد خیلی

**یک بازی جدید از وبلاگ نازبانو جون یاد گرفتم خیلی خوشم اومد. اینکه شماها بیان و ذهنیت خودتون رو راجع به بقیه بگید . یعنی اینکه شماچه تصویر ذهنی از من دارین ؟ من به نظر شما از لحاظ اخلاقی چطوریم ؟ خصوصیات ظاهری منو هم که تو ذهنتون نقش بسته بنویسید . صمیمانه منتظرم .یعنی خلاصه کنم دیگه من را توصیف کنید . ویژگیهای ظاهری من فراموش نشود لطفا .  تو پست بعدی میام میگم که چند درصد حدسهای کدومتون درست بوده .

فعلا کاری باری ندارین ؟ یادتون نره ها !  .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 0:5  توسط نیکو | 

سلام به دوستای گلم . ماه رمضان مبارک و نماز و روزه هاتون قبول باشه .          گوش شیطون کر چشم شیطون کور مثل اینکه این دفعه خیلی خیلی بهتر شدم و تنبلی رو کنار گذاشتم و اومدم آپ کردم هزار ماشالا الهی که چشم نخورم . از صبح که کاملا کوزت شده بودم . البته بماند که این وسط برق هم قطع شد و کارای من نیمه تمام موند چون که خونه ما آب با پمپ کار میکنه و وقتی برق نداریم آب هم نداریم ماشالا . از همتون خیلی خیلی ممنون که با نظرات زیباتون منو بیشتر در راهی که پیش گرفتم تشویق کردین و همتون به من لطف دارین نمیدونید وقتی نظراتونو میخونم چقدر کیف میکنم از اینکه دوستای خوبی مثل شما دارم ایشالا همیشه شاد و سالم باشین دوستای خوبم .

 دفعه پیش به اونجا رسیدیم که رفتم بخش زرد یا بخش نوزادان . البته بچه های اونجا از 5 ماهه تا 5/1 ساله  هستن . چند نفر از دوستان پرسیده بودن که آیا اونجا به بچه ها خوب رسیدگی میشه یانه  ؟ باید بگم که اولا هیچ جا آغوش پر محبت مادر نمیشه و هیچ محبتی محبت مادر رو جبران نمیکنه ولی از حق نگذریم حالا که مادر نیست ، کارمندان اونجا نهایت سعیشون رو در محبت کردن و نگهداری بچه ها میکنن . واقعا بهشون میرسن . مدام لباسهای نو و تمیز تنشون میکنن . به وضع تمیزیشون میرسن . تند تند پوشکهاشونو عوض میکنن . اگر یکیشون گریه کنه کلی قربون صدقش میرن خلاصه واقعا دستشون درد نکنه که مثل بچه های خودشون به بچه ها میرسن . به یکی از مربیها گفتم طفلک اینها تا بچه ان خوشحالن ، بزرگ که میشن کلی ناراحت میشن که چرا پدر مادرمون مارو سر راه گذاشتن یا اینکه آوردن اینجا . اون در جواب گفت درسته که همه دلشون میخواد کنار پدر مادرشون باشن ، اما خیلیها هم اینجا راحت ترند . گفت ما اینجا بچه داشتیم که از تو سطل آشغال پیداش کردیم . مورچه از سوراخ بینی و گوشش بیرون میومد از دهنش میرفت تو !!! بچه داشتیم که پدر و مادرخیر ندیدش با اتو بدنشو سوزونده بودن .به من گفت با این اوصاف به نظر تو اینجا برای این بچه ها بهتره یا خونه خودشون . میگفت بچه هایی هستن که مجبورن کار کنن مثلا گل فروشی یا فال فروشی میکنن . اونا که میان اینجا میگن خانوم اینجا چه خوبه لباسهای تمیز میپوشیم ، غذاهای خوشمزه میخوریم ، اسباب بازی داریم ، تا هر وقت بخوایم میخوابیم ، همه با ما مهربونن ، وقتی هم ازشون میپرسیم که میخوای برین خونه پیش مامانت ؟؟ میگه نه نه خونه نمیرم . اینجا خوبه . خلاصه در جواب دوستان باید بگم که منم اولش همین نظرو داشتم که شاید اونجا بهشون نرسن و دلم خیلی براشون میسوخت اما با این توضیحات کمی آرومتر شدم و خیالم راحت شد . واقعا باید به کسانی که برای خاطر خدا کار خیر انجام میدن و به این بچه ها میرسن گفت آفرین . خلاصه از حرف خودمون فاصله گرفتیم داشتم میگفتم از بچه های بخش زرد  که همشون خوردنی و گوگوری مگوری هستن . مخصوصا سه تاشون که عشق منن شهاب 8 ماهه   پریناز یکساله و محمد حدودا یکساله من دلم برای این سه تا غش میره . از شهاب که نگو و نپرس دلم میخواد خودشو و لپاشو گاز بزنم . بهش میگم جیگر مامانی ! دیشب هم شیرخوارگاه بودم قرار بود تا صبح بمونم اما چون روزه بودم ، فشار خونم افتاد و حالم چنان بد شد که نگو و نپرس . ساعت 11 از مسئول بخش اجازه گرفتم که برم خونه اونم گفت اگه شوهرتون میاد دنبالتون و امضا میکنه که خودش شمارو برده خونه اشکال نداره برید . دیگه نصف شب بنده خدا آقای شوهر خسته کوفته اومد دنبالم .( کلی هم احساس شوهر بودن که کرد یعنی ببین بدون اجازه من هیچ جا نیمذارن بری و هر کار میخوای بکنی اجازه من میخواد ) منم تا رسیدم خونه بیهوش شدم تا صبح . الان هم باید برم سریالها شروع میشه ببینم . البته تا اینجا که از هیچکدوم سریالها خوشم نیومده همشون امسال به نظر مسخره میاد . البته به نظر روز حسرت از همه بهتر باشه . نظر شما چیه دوستان ؟ فعال بای بای میرم سریال نگاه میکنم و بعد میام به وبلاگهای شما سر میزنم . مواظب خودتون باشین

پی نوشت جمعه شب ساعت ۱۰.۱۵ :  اگه بدونید چقدر بدجنسم من باورتون نمیشه . داشتیم نیمساعت پیش تو تراس با آقای شوهر شام میخوردیم که الکی الکی سر یک موضوع مسخره یک کم با هم جنگولیدیم و اونم با من دیگه حرف نزد .مثل اینکه تصمیم گرفته اصلا حرف نزنه  هرچی باهاش حرف زدم و خواستم مثلا شوخی کنم تا بخندیم دیدم نخیر آقا اصلا جواب نمیده و مثل اینکه قهره و اصلا با من حرف نمیزنه . و اما کاری که من کردم .......... شدیدا بلند شده و به همراه بشقاب غذا اومدم تو اتاق و در تراس رو از تو قفل کردم و پرده هارو کشیدم و چراغهارو خاموش کردم که مثلا من خوابم .  که مثلا مجبور بشه با من حرف بزنه و مجبور بشه منو صدا کنه تا برم درو براش باز کنم . الان فقط داره در میزنه و صداش در نمیاد . شاید اصلا درو براش باز نکنم  . لوس بیمزه . البته بدآموزی نداشته باشه براتون بعدا شوهراتون بیان منو دعوا کنن  . ولی دلم خیلی براش میسوزه با وجود این حقشه  میخواست منو ناراحت نکنه  . بدجنسسسسسسسسس میشوییییییییییییییییییییییم . آخه چراغ تراس هم از تو اتاق روشن میشه اونم خاموش کردم و طفلکی مونده تو تاریکی حقشه میخواست سر یک موضوع الکی قهر نکنه نی نی کوچولو . خدا به دادش برسه چون من که درو براش باز نمیکنم  . الانم میرم بخوابم  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 21:41  توسط نیکو | 

سلام به دوستای گلم . اگه بدونید چند وقته به وبلاگهای هیچ کدومتون سر نزدم تورو خدا دعوام نکنید به خدا وقت نمیکنم . تا میام خونه یا خسته ام و استراحت یا کار دارم و تو آشپزخونه وقتی هم میام برم پای نت که دل غافل این آقای شوهر انگار حس ششم داره میدونه من کی میخوام برم پای کامپیوتر ، اون زودتر از من کامپیوترو  رو فتح کرده من که دیگه داشتم دیوونه میشدم بهش میگم نوبت منه میگه یک ربع دیگه میام . یه ربع دیگه همانا و 2 ساعت دیگه بلند شدن همانا . اون موقع هم دیگه 12 شب میشه و من خوابم میاد . خلاصه کنم که دلم برای همتون و حرفای قشنگتون خیلی خیلی تنگ شده . تو اداره هم که اصلا هم وقت نمیشه و هم چون کامپیوترها از بالا کنترل میشه درست نیست به سایتهای غیر کاری سر زد .

- میخواستم هفته پیش مطالب رفتنم به شیرخوارگاهو بنویسم که 2 هفته شد و من 2 جلسه رفتم شیرخوارگاه . اول چهارشنبه هفته پیش رو تعریف میکنم . راستی چند تا از بچه ها پرسیده بودند که چطوری هم شبها میرم اونجا و هم روزها میرم سرکار در جوابشون باید بگم که من فقط یک شب در هفته میرم شیرخوارگاه فقط 4 شنبه شب و صبح 5 شنبه که اداره خودمون تعطیله و من میتونم استراحت کنم . خلاصه هفته پیش ساعت 5 رسیدم شیرخوارگاه و اولش به بخش خانه موقت رفتم چون تو کارتم اونجا تعیین شده بود . خانه موقت بخشی است که وقتی بچه ها رو تازه به شیرخوارگاه میارن تا چند ماه اونجا نگهداری میشن تا اگه بیماری خاصی داشته باشن مشخص بشه . اونجا از نوزاد 20 روزه بگیر تا بچه 5 ساله هستش . اونجا که آدم فقط دلش کباب میشه . یک نوزاد 7 ماهه اونجا بود که ماشاا.. خیلی بامزه بود انگشت شستش هم تو دهنش بود و میمکید و خلاصه دل آدم براش ضعف میرفت ، مربیان اونجا گفتن که م ع ت ا د بوده و تازه ترکش دادن !!!!!!!!!!! منو میگی از تعجب شاخ درآورده بودم .نگو پدر و مادرش خودشون ا ع ت ی ا د داشتن و برای اینکه این طفل معصوم بخوابه بهش ت ر ی ا ک میدادن بخوره !!! آخه به اینها هم میگن پدر مادر ؟؟ خدایا قربونت برم یکی خودشو برای بچش میکشه و یکی هم با دست خودش بچشو نابود میکنه . یکی در حسرت داشتن بچه میسوزه و یکی دیگه ..... . از شیرخوارگاه هرچی بگم کم گفتم . خلاصه مسئول بخش به من گفت میتونید برید تو اون اتاق بچه های اون اتاقو ساکت کنید تا شامشون آماد بشه ؟؟ منم قبول کردم  رفتم تو اتاق دیگه که 8-7 تخت  بود و توی هرکدومش یک بچه حدودا یکساله از لبه تخت گرفته و ایستاده بودن و نازی همشون گریه میکردن . حساب کنین که برین تو اتاق و 8 تا بچه با هم از ته دل جیغ میزدن من چطوری باید یک اتاق بچه رو ساکت میکردم ؟! همشونو گذاشتم روی زمین و دور خودم چیدم و شروع کردم به ساکت کردنشون . 2 تاشون دوقلو دختر بودن که تازه راه افتاده بودن و پدرشون اونارو تازه آورده بود اونجا . طفلکیها دنبال میومدن و دستهاشونو باز میکردن با یک لحن بامزه ای میگفتن مامان ! مامان . یکیشونو بغل کردم اون یکی هم میخواست بیاد بغل منم 3 تا بچه رو باهم بغل کردم . 2 قلوها رو باهم گذاشتم رو بالشت رو پام که بخوابن . یکی دیگه از بچه ها با اون لاستیکی های بامزه دنده عقب اومد روی سر اون دوتا دیگه نشست خلاصه خیلی بامزه بود . بعدش گفتن برم بخش زرد یا همون بخش نوزادان . تو شیرخوارگاه بخشهای مختلف رو به رنگهای مختلف میشناسن . خلاصه اونجا هم دنیایی بود که باید تعریف کنم براتون . و چون طولانی شد میذارم برای پست بعدی . دیشب هم با آقای شوهر رفتیم پارک گفتگو نمایشگاه گل و گیاه که خیلی خیلی قشنگ بود . ایشالا عکسهاش باشه برای بعدا . 

 بازم از همتون که برام کامنت گذاشته بودید چه آشنا و چه اونایی که برای اولین بار برام کامنت گذاشته بودین ممنون . و حتما به همتون سر میزنم . خوش و خرم باشید و دماغتون چاق . فعلا بای بای تا پست بعدی که دعا کنید باز نکنه برم و یک ماه دیگه بیام !!!!!

+ نوشته شده در  شنبه 9 شهریور1387ساعت 20:57  توسط نیکو |