تبليغاتX
دختر آبان
Daisypath Anniversary Years Ticker
خاطرات زندگی

سلام دوست جونیای عزیزم . کدو تنبل اومده نیکو تنبل اومده . از بس دیر دیر آپ میکنم بعضی از بچه ها میگن تو سالی چند بار آپ میکنی ؟ همه هفته ای آپ میکنن من سالیانه . بابا مسلمونا به خدا وقت نمیکنم . آخه چیکار کنم من خوب ؟ بیشترین هنری که میکنم اینه که وبلاگاتونو باز کنم و همشو آفلاین بخونم چون با اون اینترنت افتضاحی که منطقه ما داره هر 15 دقیقه قطع میشه همونم که وصله اونقدر کنده که آدم حالش به هم میخوره شما بگین چجوری بیام . والا به خدا از وقتی گفتن ای دی اس ال اومده من کسی رو ندیدم که داشته باشه . به همه یا میگن تو نوبت باشین یا میگن مرکز مخابراتتون ارائه نمیده . به خدا مثل همه چیزا شده پارتی بازی .

بگذریم بابا . چطور مطورین دماغتون چاقه ؟

یلدونگتون مبارک

خیلبها درمورد شیرخوارگاه و اینکه چطوری میشه رفت اونجا پرسیدن و به خاطر همین تصمیم گرفتم این تو این پست دراین مورد بنویسم . راستش من رفتم واحد مشارکتهای مردمی شیرخوارگاه آمنه و اونجا گفتم که میخوام به عنوان داوطلب برای نگهداری بچه ها بیام اونجا . اونا هم یک برگه دادن که مدارک رو جور کنم شامل مدرک تحصیلی ، آزمایش انگل و ایدز و هپاتیت و 4 قطعه عکس . نامه از بهزیستی شمیرانات و کپی شناسنامه و اینها بود . خلاصه من مدارکو جور کردم و 2 سری از مدارکو باید به بهزیستی بدی که اونا نامه معرفی به شیرخوارگاه صادر میکنن . دو سری دیگه از مدارک رو به همراه نامه بهزیستی به شیرخوارگاه تحویل میدی . و اونا باهات قرارداد می بندن و کارت ورود به بخش برات صادر میکنن . به من گفتن باید دو روز در هفته به انتخاب خودم از ساعت 3 بعدازظهر تا 8 برم اونجا و من گفتم شاغلم و نمیتونم دوروز در هفته قرار شد شیفت شب کار کنم . چهارشنبه ها از ساعت 5 بعدازظهر تا 8 صبح پنچ شنبه .

الان دقیقا 3 هفته است که نرفتم اونجا یک هفته رئیس شرکت شوهرم فوت کرده بود که رفتیم بهشت زهرا . هفته بعدش هفتمش بود که باز رفتیم بهشت زهرا . این هفته هم که عید غدیر بود از بس خونه ما برف اومده بود عین 3 روز تعطیلی توی خونه حبس شدیم و البته از زیباییهای طبیعت لذت بردیم .بیچاره نجیب (سرایدارمون) که از سه شنبه تاحالا 2 بار پشت بوم رو پارو کرده به هرکی میگیم باورش نمیشه فکر میکنه من پینوکیو و آقای شوهر بیچاره هم چوپان دروغگو است ایشالا گوش شیطون کر عکسهای برف رو براتون میذارم .

بدتر از همه اینکه این وسط کلی مهمون هم داشته باشی و درست موقع کشیدن شام برق بره و  شمع هم نداشته باشی و پمپ آب هم که با برق کار میکنه قطع بشه در نتیجه آب هم نداشته باشی و شوفاژها هم سرد بشه . دیگه خودتون عمق فاجعه رو درک کردین . فکر کنم دیگه خیلی وراجی کردم و خیلی طولانی شد و دیگر اینکه من الان در حین خدمت در اداره میباشم و استفاده اختصاصی از اینترنت و اموال اداره ممنوع می باشد ( چقدر هم که من گوش میدهم و عمل میکنم ) راستی امشب تا میتونید بخورید کیف کنید و خوش بگذرونید . پس فعلا خداوند یار ونگهدارتون باشه تا پست بعدی بای بای .

+ نوشته شده در  شنبه 30 آذر1387ساعت 9:59  توسط نیکو | 

سلام به دوستای گلم . چطور مطورین ؟ با بارندگیها حال میکنید ؟ از احوالات من جویا باشید باید بگم بد نیستم فقط مثل همیشه کار و درس و زندگی . در ضمن اندر احترام به قوانین اداره و فقط مراجعه کردن به سایتهای کاری بنده درحال آپ کردن در اداره هستم در یک هوای کاملا ابری .  قرار بود قضیه ای که نزدیک بود قاتل بشیم و سرایدار بیچارمون نجیب رو به کشتن بدیم براتون تعریف کنم .

 یکی بود یکی نبود یک آقای شوهر بود  2 هفته پیش ساعت 8 شب رفت بالای پشت بوم  و همسری مهربان که بنده باشم ، به دنبال ایشان با یک لیوان شیرکاکائو داغ به دنبال او رفتم . کمی که گذشت آقای شوهر کلید در ورودی آپارتمان را داد تا من از پایین انبردست براش ببرم و به من گفت کلید رو پشت در جا نذاری ! منم هنگام برگشت به بالا چون کمی دیرتر برگشتم یادم رفت و وقتی در رو بستم یهو یادم اومد کلید درو جا گذاشتم و ناگهان جیغ بنفشی کشیدم و آقای شوهر خودش فهمید قضیه از چه قراره و کلی عصبانی شد . ولی یادم اومد که یک کلید یدکی توی داشبورد ماشین گذاشتم و چنان قیافه پیروزمندانه ای گرفتم و گفتم سویچ ماشینو بده برم بیارم ولی ای دل غافل کلید ماشین هم توی خونه بود . حالا مشکل اینجاست که ساختمان ما نوسازه و فقط 3 خانواده سکونت داریم که از قضا اون شب هیچکدومشون نبودن . ما هم با لباس تو خونه بالا گیر افتاده بودیم تو سرماها . موبایل هم نداشتیم که به کسی زنگ بزنیم . حالا باز من وضعم بهتر بود و یک کاپشن تنم بود بیچاره آقای شوهر سرمایی که یخ زد اون بالا . ساعت هم شده بود 9 شب و کلید ساز کجا بود و بدون ماشین کی میرفت دنبالش .

خلاصه رفتم دنبال نجیب سرایدار ساختمون بغلی . گفت من از بالای پشت بوم میرم توی تراس و از اون طرف درو براتون باز میکنم . خلاصه با یک طناب و یک افغانی دیگه اومد . گفتم نجیب میتونی با لهجه شیرینی گفت آره بابا صدبار از این کارها کردم . خلاصه طنابو بستیم و 3 نفری طنابو گرفتیم . وسطای راه دیدیم یک نفر داره جیغ میزنه منو بیارین بالا من میترسم . آوردیمش بالا .گفتیم مگه نگفتی صدبار رفتی گفت خوب این دفعه ترسیدم .  رفتیم درو یک جوری باز کنیم که در ما ضد سرقته هیچ جوری بدون کلید باز نمیشه . دیگه مجبور شدیم بریم یجوری در ماشینو باز کنیم که کلید یدکی خونه رو از توش دربیاریم . گفتیم نجیب بلدی در ماشینو باز کنی ؟ گفت آره بابا کاری نداره  شیشه مثلثی عقب رو میشکنیم و درو باز میکنیم !!!!! اینم از راهکارایشان . خلاصه همه کاریو میگفت بلده و نمیشد به این میگن همه کاره هیچ کاره . خلاصه با رسیدن یکی از همسایه ها به هر بدبختی بود با کلی سیخ و میخ یکی از شیشه هارو کمی پایین آوردیم و بد از ساعتها کلنجار رفتن و ریختن رنگ بعضی از قسمتهای ماشین در باز شد و ما از دربدری نجات پیدا کردیم . نمیدونید وقتی رنگهای ماشین ریخت و زخمی شد آقای شوهر چه چشم غره هایی به من میرفت منم که مواقع جدی بدتر خنده ام میگیره بدتر لجش درمیومد . حالا اگه این وسط این نجیب بیچاره 4 طبقه پرت میشد پایین خدای نکرده ما باید چه میکردیم ؟ این وسط استدلال برادر آقای شوهر جالبه که میگفت اگه خدای نکرده می افتاد ازش میپرسید برگه اقامت داره یانه اگه نداشته باشه با 3 میلیون حله !!!!!! مثلا اگه زبونم لال افتاده بود ما میگفتیم نجیب نمیر حرف بزن برگه اقامت داری یانه ؟ خلاصه این بود داستان ملانصرالدینی ما .

خیلی طولانی شد ولی نوشتم که یادم نره چه دسته گلی به آب دادم با حواس پرتیم . 4شنبه هم شیرخوارگاه آمنه بودم . ساعت 12 شب کلانتری یک نوزاد 4 روزه رو آورد که از کنار خیابون پیدا کرده بود . آخه یکی نیست به مادرش بگه بی انصاف حداقل روز میذاشتیش سر راه یا حداقل تو مسجدی یا امامزاده ای میذاشتی که طفل معصوم سرما نخوره . خلاصه بچه از سرما سیاه شده بود طفلکی . خدایا خودت بندگاتو به راه راست هدایت کن . خلاصه سرتونو درد آوردم برم که خیلی خیلی کار دارم . راستی خیلی مواظب این آنفلوآنزای جدید باشید که وحشتناک اذیت میکنه . فعلا بااااااااااااای .

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آذر1387ساعت 10:17  توسط نیکو | 

پس از حدود یک ماه و نیم سلامی به گرمی خورشید به دوست جونای عزیزم . خیلی خیلی دلم براتون تنگ شده . خیلی حرفها برای گفتن داشتم اما خیلی وقت کم برای نوشتن . تنها کاری که می تونستم بکنم این بود که فقط بیام وبلاگاتونو بخونم بدون اینکه براتون کامنت بزارم . اصلا نمیدونم چرا اینجوری شده .

ساعت 4 که تعطیل می شم تا بیام برسم خونه اگه آقای شوهر بیاد دنبالم ساعت 5 و اگه خودم برم خونه ساعت 6 میرسم خونه پشت سرش میپرم تو آشپزخونه .  هوا هم که زود تاریک میشه مزید بر علت . آدم ساعت 7 فکر میکنه نصف شبه !!! خلاصه منم و 9تا کتاب حداقل 300 صفحه ای و 20 واحد درسی و کمتر از 2 ماه زمان برای درس خوندن .دیگه آشپزی و اداره و خونه داری و خرید و ...... جای خود دارد .

اینا همه یک طرف و در راستای طرح زوج و فرد کردن پلاک خودروها ، اینبار اینترنت اداره ما زوج و فرد شد چون میگن که تعداد کاربرها زیاد شده و سرعت اینترنت کم شده و زوج وفرد باشه . باز شانسی که آوردم اینه که من روز زوج اینترنت دارم . و 3 روز در هفته دارم چون بقیه که روز فرد هستند چون ما 5 شنبه ها تعطیل هستیم فقط 2 روز اینترنت دارن .

توی خونه که وقت نمیشه و از طرفی اونجا من و آقای شوهر مشغول کشمکش اینترنت هستیم ، قبلا من تاحدودی تو اداره وبلاگهارو میخوندم و خودم آپ میکردم ولی دیگه از اونجایی که روزهای زوج خیلی خیلی کار دارم و از اونجاییکه که از واحد رایانه گفتن که فقط به سایتهای کاری مراجعه کنیم، و من نمیخوام خلاف مقررات عمل کنم ( آره جون خودم ) ، چهارشنبه شبها هم که همچنان شیرخوارگاه آمنه پابرجاست . لذا   آپیدنهای من با تاخیر زیاد مواجه شده است.

خلاصه بگذریم 11 آبان تولد من بود که کادوها دریافت شد و کادوی آقای شوهر به من یک گوشی نوکیا 5220 قرمز بود . ۱۷ آبان هم تولد آقای شوهر بود که اینبار من یک عدد گوشی نوکیا ان 82 کادو دادم .

فعلا این پست رو فرستادم کوتاه و خلاصه تا حداقل منو فراموش نکنید تا اولین فرصت بیام ماجرای پشت در موندن و کلید نداشتن خودمون که داشت منجر میشد سرایدار بیچارمون آقانجیب رو به کشتن بدیم تعریف کنم . فعلا بای بای دوستان و توی این آنفلوآنزاها و ویروسهای امسال مواظب خودتون و سلامتیتون باشید . دوستون دارم .

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آذر1387ساعت 10:4  توسط نیکو |