
![]() |
![]() |
|
| خاطرات زندگی |
|
سلام دوست جونیای عزیزم بگذریم بابا . چطور مطورین دماغتون چاقه ؟
خیلبها درمورد شیرخوارگاه و اینکه چطوری میشه رفت اونجا پرسیدن و به خاطر همین تصمیم گرفتم این تو این پست دراین مورد بنویسم . راستش من رفتم واحد مشارکتهای مردمی شیرخوارگاه آمنه و اونجا گفتم که میخوام به عنوان داوطلب برای نگهداری بچه ها بیام اونجا . اونا هم یک برگه دادن که مدارک رو جور کنم شامل مدرک تحصیلی ، آزمایش انگل و ایدز و هپاتیت و 4 قطعه عکس . نامه از بهزیستی شمیرانات و کپی شناسنامه و اینها بود . خلاصه من مدارکو جور کردم و 2 سری از مدارکو باید به بهزیستی بدی که اونا نامه معرفی به شیرخوارگاه صادر میکنن . دو سری دیگه از مدارک رو به همراه نامه بهزیستی به شیرخوارگاه تحویل میدی . و اونا باهات قرارداد می بندن و کارت ورود به بخش برات صادر میکنن . الان دقیقا 3 هفته است که نرفتم اونجا بدتر از همه اینکه این وسط کلی مهمون هم داشته باشی و درست موقع کشیدن شام برق بره و شمع هم نداشته باشی و پمپ آب هم که با برق کار میکنه قطع بشه در نتیجه آب هم نداشته باشی و شوفاژها هم سرد بشه . دیگه خودتون عمق فاجعه رو درک کردین . فکر کنم دیگه خیلی وراجی کردم و خیلی طولانی شد و دیگر اینکه من الان در حین خدمت در اداره میباشم و استفاده اختصاصی از اینترنت و اموال اداره ممنوع می باشد |
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 آذر1387ساعت 9:59 توسط نیکو |
|
|
سلام به دوستای گلم . چطور مطورین ؟ با بارندگیها حال میکنید ؟ یکی بود یکی نبود یک آقای شوهر بود 2 هفته پیش ساعت 8 شب رفت بالای پشت بوم و همسری مهربان که بنده باشم ، به دنبال ایشان با یک لیوان شیرکاکائو داغ به دنبال او رفتم . کمی که گذشت آقای شوهر کلید در ورودی آپارتمان را داد تا من از پایین انبردست براش ببرم و به من گفت کلید رو پشت در جا نذاری ! منم هنگام برگشت به بالا چون کمی دیرتر برگشتم یادم رفت و وقتی در رو بستم یهو یادم اومد کلید درو جا گذاشتم و ناگهان جیغ بنفشی کشیدم و آقای شوهر خودش فهمید قضیه از چه قراره و کلی عصبانی شد . ولی یادم اومد که یک کلید یدکی توی داشبورد ماشین گذاشتم و چنان قیافه پیروزمندانه ای گرفتم و گفتم سویچ ماشینو بده برم بیارم ولی ای دل غافل کلید ماشین هم توی خونه بود . حالا مشکل اینجاست که ساختمان ما نوسازه و فقط 3 خانواده سکونت داریم که از قضا اون شب هیچکدومشون نبودن . ما هم با لباس تو خونه بالا گیر افتاده بودیم تو سرماها . موبایل هم نداشتیم که به کسی زنگ بزنیم . حالا باز من وضعم بهتر بود و یک کاپشن تنم بود بیچاره آقای شوهر سرمایی که یخ زد اون بالا . خلاصه رفتم دنبال نجیب سرایدار ساختمون بغلی . گفت من از بالای پشت بوم میرم توی تراس و از اون طرف درو براتون باز میکنم . خلاصه با یک طناب و یک افغانی دیگه اومد . گفتم نجیب میتونی با لهجه شیرینی گفت آره بابا صدبار از این کارها کردم . خلاصه طنابو بستیم و 3 نفری طنابو گرفتیم . وسطای راه دیدیم یک نفر داره جیغ میزنه منو بیارین بالا من میترسم . خیلی طولانی شد ولی نوشتم که یادم نره چه دسته گلی به آب دادم با حواس پرتیم . 4شنبه هم شیرخوارگاه آمنه بودم . ساعت 12 شب کلانتری یک نوزاد 4 روزه رو آورد که از کنار خیابون پیدا کرده بود . آخه یکی نیست به مادرش بگه بی انصاف حداقل روز میذاشتیش سر راه یا حداقل تو مسجدی یا امامزاده ای میذاشتی که طفل معصوم سرما نخوره . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 آذر1387ساعت 10:17 توسط نیکو |
|
|
پس از حدود یک ماه و نیم سلامی به گرمی خورشید به دوست جونای عزیزم . ساعت 4 که تعطیل می شم تا بیام برسم خونه اگه آقای شوهر بیاد دنبالم ساعت 5 و اگه خودم برم خونه ساعت 6 میرسم خونه پشت سرش میپرم تو آشپزخونه . هوا هم که زود تاریک میشه مزید بر علت . آدم ساعت 7 فکر میکنه نصف شبه !!! خلاصه منم و 9تا کتاب حداقل 300 صفحه ای و 20 واحد درسی و کمتر از 2 ماه زمان برای درس خوندن . اینا همه یک طرف و در راستای طرح زوج و فرد کردن پلاک خودروها ، اینبار اینترنت اداره ما زوج و فرد شد چون میگن که تعداد کاربرها زیاد شده و سرعت اینترنت کم شده و زوج وفرد باشه . باز شانسی که آوردم اینه که من روز زوج اینترنت دارم . و 3 روز در هفته دارم چون بقیه که روز فرد هستند چون ما 5 شنبه ها تعطیل هستیم فقط 2 روز اینترنت دارن . توی خونه که وقت نمیشه و از طرفی اونجا من و آقای شوهر مشغول کشمکش اینترنت هستیم خلاصه بگذریم 11 آبان تولد من بود که کادوها دریافت شد و کادوی آقای شوهر به من یک گوشی نوکیا 5220 قرمز بود . فعلا این پست رو فرستادم کوتاه و خلاصه تا حداقل منو فراموش نکنید تا اولین فرصت بیام ماجرای پشت در موندن و کلید نداشتن خودمون که داشت منجر میشد سرایدار بیچارمون آقانجیب رو به کشتن بدیم تعریف کنم . فعلا بای بای دوستان و توی این آنفلوآنزاها و ویروسهای امسال مواظب خودتون و سلامتیتون باشید . دوستون دارم . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 آذر1387ساعت 10:4 توسط نیکو |
|
| درباره وبلاگ |
اینجا صندوقچه کوچکی است برای درج خاطرات زندگی 2 نفره ماخاطراتی که دیگر تکرار نمیشوند .
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
|
RSS
|