تبليغاتX
دختر آبان
Daisypath Anniversary Years Ticker
خاطرات زندگی

    سلام دوستان . حالتون خوبه ؟ الان که اصلا حال من خوب نیست البته دوست ندارم ناراحتتون کنم ولی خوب متاسفانه امروز عصر بهمون خبر دادند که مادربزرگ آقای شوهر به رحمت خدا رفته  . الان تنها کاری که میتونستم بکنم تا کمی آروم بشم و حواسم پرت بشه این بود که کمی اینجا سر خودمو گرم کنم . خدا رحمتش کنه واقعا زن نازنینی بود . اصلا آزارش به کسی نرسید . طفلک فقط این اواخر کمی آلزایمر گرفته بود و حتی گاهی اوقات نوه هاشو نمیشناخت ولی با این وضع هم حاضر نبود براش پرستار بگیرند و اصلا دوست نداشت مزاحم کسی باشه . امروز هم خدابیامرز نهارشو خورده و حموم کرده و بعد رفته خوابیده . عصر هرچی صداش زدن دیدن که بیدار نمیشه و....  واقعا چه مرگی آرام و راحتی . ولی خدا بیامرز همه کارهاشو کرد و از دنیا رفت همه رو هم قبل از فوتش دید باز خدارو شکر که برادر آقای شوهر هم بعد از ۸ سال اومد و مادربزرگشو قبل از فوتش دید . حتی نوه های دیگرش هم از آمریکا اومده بودند و همه الان ایران هستن . و خدارو شکر همه قبل از فوت دیدنش .

     خلاصه دیگه این چهارروز که ما مرخصی گرفتیم خونه باشیم هم اینجوری شد . امروز هم که بعد از دوماه رفتم شیرخوارگاه که حالا تو پست بعدی میگم .   مادر بزرگ آقای شوهر ( خانم بتول قدس ) از اقوام نزدیک پروین اعتصامی هم هست گویا مادرهاشون دخترعمو بودن . طفلک از ۲۴ سالگی با سه تا بچه بیوه میشه و تنهایی این سه تا بچه رو بزرگ میکنه البته در پایان ولنتاین رو به همه شما تبریک میگم هرچند که اصلا موقعیت مناسبی نیست ولی در آستانه روز ولنتاین بعد از ۶۰ سال دوری خانم جان دوباره به همسرش رسید خلاصه دیگه ببخشید که ناراحتتون کردم خداوند اموات همه را بیامرزد و ایشالا همیشه شاد باشید  در پایان دوتا از عکسهای مرحوم بتول قدس (خانم جان عزیز ) را هم که دوهفته پیش در آخرین مهمانی خونه عموی آقای شوهر گرفتیم میذارم . لطفا برای همه رفتگان و شادی روح ایشان نیز صلواتی بفرستید و ایشالا خداوند همه عزیزانتان را برایتان نگه دارد .

خانم جان عزیز جایت خیلی خیلی در میان ما خالیست خداوند رحمتت کند

Image Hosting by PictureTrail.com

خانم جان به همراه دو پسرش

Image Hosting by PictureTrail.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 21:50  توسط نیکو | 

 سلام . خوبین ؟ خوشین ؟ دماغتون چاقه ؟بسیار دچار بیخبری و روزمرگی شده ام . اونقدر که نمیدونم اصلا چی بنویسم . ؟  جمعه ای که گذشت خانواده آقای شوهر رو به اتفاق برادر و پسرخاله و زنش و ..... شام دعوت کرده بودم . خیلی خیلی خسته شدم ولی خیلی خوش گذشت و خدارو شکر راحت شدم .  از اول این هفته به اتفا همکاران تصمیم گرفتیم اندکی وزن و سایز کم کنیم . اونم با یک نسخه ای که از طریق یکی از مجلات برامون پیچیده شده .خدا آخر و عاقبتمونو به خیر کنه . غذای هر روزمون یک سوپ مخصوصه  به خدا دلم یک هفته است برای غذای واقعی لک زده  

حالا بشنوید از سوپ مخصوص ما که با یک کلم و یک کرفس و ۳ پیاز و ۳ گوجه فرنگی و یک استکان آب گوشت پخته می شه و فقط باید همین غذا خورده بشه البته دوروز در هفته هم یک تکه کوچک مرغ به آن اضافه میشه . حالا برای اینکه بتونیم اونو بخوریم هر روز یک اسمی روش میذاریم . یکروز شیشلیکه ! یک روز فسنجونه ! یک روز باقالی پلو ! خلاصه داریم چنان بلایی سر خودمون میاریم که نگو و نپرس . در آخر هر سه تامون به علت کمبود ویتامین اول کچل میشیم بعدش میمیریم .   خلاصه فعلا تا اینجا داشته باشید به خدا یه وقتایی من و ندا و ساناز (همکارام) کلی هوس همه چیز میکنیم ولی از اونجایی که یک جور رقابت هم بینمون ایجاد شده هیچکدوم از رو نمیریم خلاصه به تمام معنا هوس خود کشی کردیم ولی از حق نگذریم هر سه تامون متوجه تاثیرش شدیم . البته ناگفته نماند که زیاد هم چاق نیستیم فقط همانطور که در عکس پست قبلی دیدید بنده کمی تپل خانم تشریف دارم و اونا هم همینطور . دیگه یه وقتایی از هرچی سوپه حالمون بهم میخوره . ولی من که وقتی امروز رفتم رو ترازو دیدم در عرض ۵ روز ۲ کیلو لاغر شدم کلی انرژی گرفتم . میدونم الان همتون دعوام میکنید دیوونه به خودت صدمه میزنی و از این حرفا ولی دیگه مرغ یک پا داره . فقط لطفا برام دعا کنید که زودتر به وزن ایده آل خودم برسم . به قول معروف باربی میشوییییییییییم . هر روز کلی دوچرخه ثابت و ورزش هم به زور به خودمون بسته ایم .

دیشب هم چه برف زیبایی اینجا میومد حدود ۱۰ سانت هم نشست . منم هوس قدم زدن در برف کردم ساعت ۱۱ با آقای شوهر رفتیم تو کوچه و زیر برف قدم میزدیم چه برف سنگینی بود و چه حالی داد . مخصوصا که بنده چندبار نزدیک بود سر بخورم و مثل کدو قلقله زن سرازیری کوچمون رو قل قل زنون برم پایین . اون وقت شب تو اون برف آقای شوهر بیچاره میگفت الان سگی گرگی چیزی میاد مارو میخوره . راستی ..ما اینجا که هستیم توی تپه روباه هم داره درست مثل روباههای تو کارتونا میمونه و خیلی خوشگله . دیگه سرتونو درد نمیارم اگه از زیر این رژیم زنده بیرون اومدم به زودی میام بهتون سر میزنم . دوستون دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 18:14  توسط نیکو | 

سلللللللللللللللللللامممممممممممممممممممم دوست جونیام . نمیدونید چقدر دلم براتون تنگ شده بود .  مخصوصا که امتحان هم داشته باشی . دقت کردین آدم وقتی امتحان داره دلش بیشتر میخواد کارهایی که قبلا انجام نمیداده همون شب امتحان انجام بده . من که وقتی امتحان دارم دلم میخواد برم سینما ! دلم میخواد برم گردش . نکته جالب تر اینجاست که به محضی که کتابمو باز میکنم خوابم میگیره انگار که کتاب منو هیپنوتیزم میکنه . الان اونقدر خوشحالم که اومدم اینجا . دوباره وبلاگ بازی و وبلاگ خوندن . . امتحانها که به سلامتی و خوشی تموم شد حالا باید منتظر نتیجه ها بود .

بچه ها یادتونه که یک تولد وبلاگی گرفته بودم برای برادر آقای شوهر که ۸ ساله نروژه و خواستم دعا کنید کارش درست بشه و بیاد ایران ؟ خوب از دعای خیر شما دوستای گلم امیر کامیار عزیز هفته پیش برگشت ایران و ایشالا کاراش داره درست میشه . خلاصه دوشنبه هفته پیش ما رفتیم فرودگاه . دیگه دل تو دل هیچ کس نبود . من که اصلاهم ندیده بودمش کمی احساس خجالت میکردم   

خلاصه همه گل به دست رفتیم فرودگاه و انتظار . انتظار ..... . بعضی وقتا چه شیرینه این انتظار . هواپیما نشست و مسافرا یکی یکی وارد میشدن . خواهر آقای شوهر از دور یک نفرو نشون داد و با جیغ گفت کامیاررررررررررررررررررررره . سلام سلام داداشی . حالا نگو طرف شبیه کامیاره بوده و از دور ما اشتباه گرفته بودیمش . مارو میگی انقدر خجالت کشیدیم که کلی ابراز احساسات کردیم برای آقاهه . خلاصه اولین نفر من کامیار رو دیدم و کلی جیغ و داد کردیم و حسابی آبرومون رفت . از اون طرف ۱۳-۱۲ تا دست رفت بالا که باهاش بای بای کنن . درحالیکه هنوز ندیدنش و فقط بای بای میکنن .

            

اینا که می بینین ما هستیم درحال ابراز احساسات

یکی دیگه هی به شیشه می کوبید که توجه کامیارو جلب کنه خلاصه دیگه دیدنی بود .کامیار چمدانهاشو گرفت و آماده شد بیاد بیرون ما هم رفتیم اونطرف . خواهر آقای شوهر مردم دیگه که مسافراشون میومدن میدید گریه می کنن میگفت واااااااااا این لوس بازیها چیه . باورتون نمیشه زمانی که کامیار از سالن اومد بیرون چنان جیغی زد از خوشحالی که تمام فرودگاه برای لحظه ای ساکت شدند . حالا نکته جالب اینجاست که چنان گریه میکرد که نگو و نپرس . فیلمهاشو که دید خیلی خندش گرفت گفت خودم هی همه رو مسخره میکردم خودم بیشتر از همه گریه کردم .

این چند وقته که همش در مهمونی به سر بردیم شبهای امتحان . خونه معصومه (همکارم) که تازگی فارغ شده رفتیم . بچش پسره به اسم پویان حالا دیگه سرتونو درد نیارم گفتی خیلی زیاد دارم کم کم تعریف میکنم براتون . فعلا چند تا عکس رو داشته باشید تا بعد .

فرودگاه به اتفاق خانواده آقای شوهر(از راست به چپ : پدرشوهرم. خودم . مادر شوهرم . دو تا برادرهای آقای شوهر . پسرخالش و خواهر آقای شوهر .)

Image Hosting by PictureTrail.com

 

 من در پارگینگ فرودگاه آقای شوهر بیچاره هم داره چمدونارو جابجا میکنه اون گوشه

Image Hosting by PictureTrail.com

  

اینم از پویان کوچولو پسر همکارم (ببخشید یادم رفت اول عکسو بچرخونم بعد بذارمش )

Image Hosting by PictureTrail.com 

 

 امسال چرا از برف خبری نیست ؟ باورتون میشه این عکسو سه هفته پیش انداختم(باگلهای بهاری)

Image Hosting by PictureTrail.com

 

دیگه خیلی خیلی سرتونو درد آوردم . فعلا بای بای خوش بگذرونید و سلامت باشید و شاد .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 19:14  توسط نیکو |