
![]() |
![]() |
|
| خاطرات زندگی |
|
سلام دوستان . حالتون خوبه ؟ الان که اصلا حال من خوب نیست البته دوست ندارم ناراحتتون کنم ولی خوب متاسفانه امروز عصر بهمون خبر دادند که مادربزرگ آقای شوهر به رحمت خدا رفته خلاصه دیگه این چهارروز که ما مرخصی گرفتیم خونه باشیم هم اینجوری شد . امروز هم که بعد از دوماه رفتم شیرخوارگاه که حالا تو پست بعدی میگم . مادر بزرگ آقای شوهر ( خانم بتول قدس ) از اقوام نزدیک پروین اعتصامی هم هست گویا مادرهاشون دخترعمو بودن . طفلک از ۲۴ سالگی با سه تا بچه بیوه میشه و تنهایی این سه تا بچه رو بزرگ میکنه خانم جان عزیز جایت خیلی خیلی در میان ما خالیست
خانم جان به همراه دو پسرش
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 21:50 توسط نیکو |
|
|
سلام . خوبین ؟ خوشین ؟ دماغتون چاقه ؟بسیار دچار بیخبری و روزمرگی شده ام . اونقدر که نمیدونم اصلا چی بنویسم . ؟ حالا بشنوید از سوپ مخصوص ما که با یک کلم و یک کرفس و ۳ پیاز و ۳ گوجه فرنگی و یک استکان آب گوشت پخته می شه و فقط باید همین غذا خورده بشه البته دوروز در هفته هم یک تکه کوچک مرغ به آن اضافه میشه . حالا برای اینکه بتونیم اونو بخوریم هر روز یک اسمی روش میذاریم . یکروز شیشلیکه ! یک روز فسنجونه ! یک روز باقالی پلو ! خلاصه داریم چنان بلایی سر خودمون میاریم که نگو و نپرس . در آخر هر سه تامون به علت کمبود ویتامین اول کچل میشیم دیشب هم چه برف زیبایی اینجا میومد حدود ۱۰ سانت هم نشست . منم هوس قدم زدن در برف کردم ساعت ۱۱ با آقای شوهر رفتیم تو کوچه و زیر برف قدم میزدیم چه برف سنگینی بود و چه حالی داد . مخصوصا که بنده چندبار نزدیک بود سر بخورم و مثل کدو قلقله زن سرازیری کوچمون رو قل قل زنون برم پایین |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 18:14 توسط نیکو |
|
|
سلللللللللللللللللللامممممممممممممممممممم دوست جونیام . بچه ها یادتونه که یک تولد وبلاگی گرفته بودم برای برادر آقای شوهر که ۸ ساله نروژه و خواستم دعا کنید کارش درست بشه و بیاد ایران ؟ خوب از دعای خیر شما دوستای گلم امیر کامیار عزیز هفته پیش برگشت ایران و ایشالا کاراش داره درست میشه . خلاصه دوشنبه هفته پیش ما رفتیم فرودگاه . دیگه دل تو دل هیچ کس نبود . من که اصلاهم ندیده بودمش کمی احساس خجالت میکردم خلاصه همه گل به دست رفتیم فرودگاه
اینا که می بینین ما هستیم درحال ابراز احساسات یکی دیگه هی به شیشه می کوبید که توجه کامیارو جلب کنه این چند وقته که همش در مهمونی به سر بردیم شبهای امتحان . خونه معصومه (همکارم) که تازگی فارغ شده رفتیم . بچش پسره به اسم پویان حالا دیگه سرتونو درد نیارم گفتی خیلی زیاد دارم کم کم تعریف میکنم براتون . فعلا چند تا عکس رو داشته باشید تا بعد . فرودگاه به اتفاق خانواده آقای شوهر(از راست به چپ : پدرشوهرم. خودم . مادر شوهرم . دو تا برادرهای آقای شوهر . پسرخالش و خواهر آقای شوهر .)
من در پارگینگ فرودگاه آقای شوهر بیچاره هم داره چمدونارو جابجا میکنه اون گوشه
اینم از پویان کوچولو پسر همکارم
امسال چرا از برف خبری نیست ؟ باورتون میشه این عکسو سه هفته پیش انداختم(باگلهای بهاری)
دیگه خیلی خیلی سرتونو درد آوردم . فعلا بای بای خوش بگذرونید و سلامت باشید و شاد .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 19:14 توسط نیکو |
|
| درباره وبلاگ |
اینجا صندوقچه کوچکی است برای درج خاطرات زندگی 2 نفره ماخاطراتی که دیگر تکرار نمیشوند .
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
|
RSS
|