تبليغاتX
دختر آبان
Daisypath Anniversary Years Ticker
خاطرات زندگی

سلام دوستای گلم خوبین خوشین سلامتین . نماز روزه ها قبول باشه ایشالا .

ماه رمضون هم ماشالا نمیدونم چرا آدم همش وقت کم میاره و به هیچ چیز نمیرسه البته به نظرم خیلی خوب بود و تنوع تو زندگی لازمه . آخه برنامه زندگی ما حسابی به هم ریخته . صبحها همیشه ساعت ۶ بیدار میشدیم الان ساعت ۸ بیدار میشیم . و از اونجایی که من به خاطر مشکل معده ام و فشار خون پایینم و آقای شوهر هم به خاطر سنگ کلیه اش نمیتونیم روزه بگیریم بعد از خوردن صبحانه راهی محل کار میشیم . تا میام به خودم تکون بدم ظهر شده و باید بریم خونه . بعد از خوردن نهار  حدودا ساعت ۴ میخوابیم تا ۸ شب . و بیدار میشیم که سریال پنجمین خورشیدو ببینیم . بعدشم بیشتر اوقات از اونجایی که خیابونا خلوته میریم خیابون گردی تا ۱ نصفه شب .

 بعد میایم و حدودا ساعت ۲ میخوابیم و دوباره از اول . حالامیگم بعد از ماه رمضون از هیچ کدوم این برنامه ها خبری نیست . باید ۶ صبح بیدار شیم ۷ بریم تا ۴ سرکار باشیم و تا بیایم خونه ۶ شده . بدو بدو غذا درست کن و سر شب بخواب که باید صبح زود بری سرکار . خلاصه قربون خدا برم راست میگن ماه رمضون ماه میهمانی خداست . ما هم اینجوری به میهمانی خدا دعوت شدیم .

کل هفته پیش هم که همش مهمون داشتیم . جمعه دوست آقای شوهر و خانواده اش رو افطار دعوت کرده بودم و از اونجایی که ماشالا تمام میوه های بازارو خریده بودم در یک اقدام ناگهانی تصمیم گرفتیم خانواده آقای شوهر و خواهرشوهر و داماد جدید خانواده را دعوت کنیم بیان خونمون . حالا از اونجایی که آقا داماد دفعه اول بود میومد خونه ما و از طرفی شوهر منم برادر بزرگ عروس خانوم بود تمامی سعیم را کردم که به همه خوش بگذره و خوب برگزار بشه که خدارو شکر همه راضی بودن . باز در انتهای شب به علت زیادی غذاهای باقیمانده و میوه و شیرینیها باز در اقدام دیگر تصمیم گرفتم فرداش یکی دیگه از دوستای آقای شوهرو دعوت کنیم و از اونجایی که پدر دوست ایشان از دوستان پدرشوهرم هستند قرار شد پدرشوهر و مادرشوهرم هم دوباره برای فرداشب بیان . فقط سختی کار اینجا بود که من تمام این روزها رو میرفتم سرکار و از بعد از ظهر فقط وقت داشتم کارامو بکنم و این یکی مهمونی هم از اونجایی که همشون روزه بودن و عادت داشتن که افطار جدا بخورن و شام جدا مجبور شدم من بیچاره دوبار سفره بندازه و دوسری ظرف بشور م که دیگه داشتم دیوانه میشدم .

 ۵ شنبه هم دخترعموی خودم که از مشهد اومده به اتفاق خواهرش و داداش خودم رو دعوت کردم . دیگه حسابی خسته شده بودم . حالا جالب اینجاست که آقای شوهر شبش میگه خوب فردا کیو دعوت کنیم بیاد . هفته بعد رو هم برنامه ریزی کنیم که مهمون دعوت کنیم . منو میگی داشتم دیوانه میشدم .

البته خودم از مهمونی خوشم میاد ولی دیگه پشت سرهم و اونم رودرواسی دار خیلی سخته . دقیقا آخرین مهمونی که تموم شد نفس راحتی کشیدم که نگو و چنان احساس راحتی کردم . دقیقا احساس شخصی رو داشتم که آخرین امتحانشو داده . دیگه چه میشه کرد ماه مهمونی خداست دیگه .

ایشالا همیشه سفره هاتون پربرکت و خودتون شاد باشید . التماس دعا

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 10:9  توسط نیکو | 

سلام به دوستای گلم . خوبین خوشین دماغتون چاقه ؟

فرارسیدن ماه پر برکت رمضان رو تبریک میگم بهتون . ایشالا نماز و روزه هاتون قبول باشه مارو هم از دعای خیر محروم نکنید به قول معروف التماس دعا . من که به خاطر وضع خراب معده ام سعادت روزه گرفتن ندارم . پارسال به حرف دکتر گوش نکردم و تمام روزه هارو گرفتم چنان بلایی سرمعده ام اومد که همچنان ادامه دارد . خوش به سعادت اونایی که خدا بهشون توانایی داده .

مراسم نامزدی خواهر آقای شوهر هم به سلامتی و خوشی تموم شد و واقعا به هممون خوش گذشت . خیلی هم جای همتون خالی بود . دیگه نه اینکه آقای شوهرم هم همین یه دونه خواهرو داره خلاصه همه سنگ تموم گذاشته بودن . ایشالا که خوشبخت بشن . منم که همونجور که گفتم حسابی احساس عروس بزرگ بودن بهم دست داده بود و از اونجایی که عروس خانوم خواهر هم نداشت سعی کردم همه جوره در صحنه حضور داشته باشم .

فقط گوش کنین براتون تعریف کنم از قبل از مراسم که چی به سرم اومد از بس حرص خوردم . صبحش قرار بود با مامان آقای شوهر بریم آرایشگاه که آشنامونه که یهو آرایشگره زنگ زد که امروز برام کار پیش اومده ببخشید تازه مثلا از قبل وقت گرفته بودیم . حالا حساب کنین که من اصلا آمادگی نداشتم . در ثانی آرایشگاه دیگه هم نمیشناختم و در کل اصلام مغزم هنگ کرده بود . حالا صبح بلند شدیم رفتیم گل سفارش دادیم قرار بود عصر بگیریم . دیگه همه چیز قاطی پاتی شده بود . یهو به فکرم زد برم از اون موهای مصنوعی که خودش سشوار کشیده است بخرم . رفتم یه پاساژ نزدیک خونمون از شانس من رنگ موهای منم داشت . و خدارو شکر پولی که میخواستم به آرایشگر بدم یه کم روش گذاشتم در عوض یه چیزی خریدم که موندگار باشه .عصر بعد از حموم اومدم حاضر شدم و اون موهارو وصل کردم و خواستم جلوی موهامو سشوار و اتو بکشم که یه دفعه برق رفت . واااااااااااای چنان جیغی زدم بنفش . خیلی دیر شده بود هنوز گلا رو هم نرفته بودیم بگیریم . نمیدونم چرا اینجور وقتا همیشه همینجوره  همه چیز به هم میریزه .حساب کنین تو ۲ سالی که تو این خونه هستیم فقط دوبار برقمون رفته بود که یکبارش همین امروز بود . حتی پارسال که برق همه جا هرروز نوبتی قطع میشد ما اصلا قطع برق نداشتیم حالا من با این موهای وز وزی چطوری برم بیرون ؟در هرحال تمام وسایلم رو جمع کردم که بریم خونه مادر شوهرم . با همون قیافه و موهای وزوزی هم رفتیم گل گرفتیم که به زور تو ماشین جا شد خداروشکر . دیگه بدو بدو رفتیم خونه مادر شوهرم اونجا موهامو درست کردم که انصافا خیلی خوب شد و حتی خواهر آقای شوهر هم نفهمید به جز جلوی موهام بقیه اش مصنوعیه . خلاصه تا ساعت ۲ شب طول کشید و کلی خوش گذشت . جاتون خالی . کلی حرکات موزون از خودمون در کردیم.

 جمعه ای که گذشت خونه دوست آقای شوهر افطاری دعوت بودیم و جاتون خیلی خالی از بس طفلک خانومش سنگ تموم گذاشته بود و نه اینکه ترک هم هستن واقعا غذاهای خوشمزه ای میپزه .  حالا این هفته جمعه من دعوتشون کردم بیان . ۵ شنبه هم کلی کار دارم . فعلا تا پست بعدی همتون به خدا می سپارم مواظب خودتون باشین .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 10:24  توسط نیکو |